
روزی روزگاری در یک سرزمین سر سیز و حاصلخیز با جاذبه های جهان گردی زیاد و مناطق و آثار باستانی بسیارچوپانی زندگی می کرد. چوپان قصه ما هر صبح تا شام مشغول نگهداری از گوسفندان بود. آنها را به کوه و دشت و چمنزار و رود خانه می برد و برایشان نی می نواخت و قصه می گفت و با آنها به تفریحات سالم می پرداخت.
روزی همانطور که چوپون مشغول نی زدن بود. یک شاهزاده خانومی با صد ها نفر گارد سلطنتی و اسکورت ویژه درون کالاسکه طلایی از آنجا عبور کرد. چوپان قصه ما سریع از جاش بلند شد و رفت پیش یکی از سربازان ازش پرسید که چه خبره ؟ چرا سر صدا راه انداختین ؟ مگه نمی بینید دارم با گوسفندام ریلکسیشن کار می کنم. و با چوب دستیش زد تو سر سربازه در همین لحظه همه مامورا و … ایستادن تا چوپون رو به خاطر اهانت به حضور مبارک شاهزاده خانوم مجازات کنن. که یه دفعه شاهزاده خانوم سرشو از درون اتاقک کالاسکه بیرون آورد، لبخندی زد و گفت : رهایش کنید. ما هر چه زود تر باید به قصر جناب شاهزاده بریم. من قرار است امشب ازدواج کنم.
چوپان قصه ما هم تا چشمش به چشم سرکار خانوم دوخته شد، دلش رو پای لبخند شاهزاده باخت. ولی با نامیدی سوار بر الاغ پیرش به طرف گله برگشت. از اونجایی که در نامیدی بسی امید است و …چوپان ناگهان صدایی شنید. که می گفت : ای چوپان کودن، از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز بقیش زشته! تو خجالت نمی کشی! که می خوای لقمه گنده تر از معده ات بخوری ؟
چوپان گفت : ای صدا تو کی هستی. صدا گفت من یکی از گوسفندان گله ام و می توانم به تو کمک کنم. اگر می خوای با شاهزاده خانوم عروسی کنی. باید هر کار می گم بکنی. چوپان که اصلا تعجب نکرده بود، سری به نشانه تایید تکان داد. گوسفند ادامه داد که : برو زیر درخت بلوط را بکن و ریشه بلوط را جدا کن با عسل قاطی کن و تعداد زیادی حشره دریایی را در آن بیانداز. آن را در نور ماه نگه دار و به سر و صورتت بزن. اما یادت باشد که اگر روزی به جایی رسیدی هوای ما رو هم داشته باشی.
چوپان قبول کرد و آنچه گوسفند دانا گفت : با دقت انجام داد. وقتی مواد را به صورت خود مالید تبدیل شد به یک شاهزاده پر قدو بالا حتی قوز کمرش از بین رفت. در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود. دستش رو به نی زد که یک دفعه نی تبدیل شد به یک گیتار ! بعدش دوباره اون مواد رو زد به الاغش که الاغش یک دفعه شد : بنز 8 در ! خواست سوتش رو برداره بندازه دور، که دید سوت چوپونیش تبدیل شد به یک گوشی نوکیا با یه سیم کارت ایرانسل. چوپان یکم از اون مواد روی سگ گله ریخت که سگ گله تبدیل شد به یک بادی گارد. خواست عصاشو برداره دید عصاش تبدیل شد به یک اژدها و همه گوسفنداشو یک لقمه چپش کرد. ( توضیح ضروری : باور کنید خودم هم این قسمت داستان رو نمی دونستم. فکر کنم اشتباهی رخ داده! بالاخره کاری که شده ببخشید. ) بقیه اون مواد رو هم انداخت کنار درخت بلوط که درخت تبدیل به یک قصر بزرگ شد. شاهزاده به فرصتو غنیمت شمرد و با سرعت رفت دنبال شاهزاده خانوم. وقتی تو راه بهش رسید. گیتارشو در آورد و شروع کرد. وقتی داری می ری سفر، هر چی دلت می خواد ببر ، گیتارو … خلاصه شاهزاده رو به قصر خودش دعوت کرد. و گفت : آیا حاضر هستید با من ازدواج کنید ؟ شاهزاده خانوم هم در یک مراسم با شکوه توی قصر چوپان سابق قصه ما عقد و عروسی کردن و داشتن با هم زندگی می کردن. که یک دفعه روح گوسفند مرحوم اومد و گفت : مگه نگفتم به عصا دست نزن ؟ چوپان قصه ما گفت : کی گفتی ؟ باور کن تو داستان نبود. به من چه ! ساعت داره 12 می شه می خوایم بخوابیم. روح گوسفند گریه کنان رفت و گفت : پس خودت خواستی! یه دفعه همه قصر و ماشین و … مثل اولش شدن و شاهزاده شد همون چوپان! قصر هم شد همون درخت بلوط! چوپان که از خجالت داشت آب می شد رفت پیش شاهزاده خانوم و با عذر خواهی حقیقت ماجرا رو تعریف کرد. شاهزاده خانوم هم خندید و گفت : نگران نباش من هم سیندرلا هستم و تا ساعت 12:30 مثل اولم می شم. خلاصه شاهزاده خانوم هم شد دختری با لباس های کهنه و … اما کفشش طلایی موند. در ضمن من یه چیزی نگفتم که چوپان قصه ما همون چوپان دروغگو بود. خلاصه چوپان دروغگو و سیندرلا کفش طلا رو فروختن و برای خودشون یک خونه نقلی خریدن و سالیان سال در خوشی و خوبی با هم زندگی کردند. قصه ما به سر رسید …
نتیجه پایانی : ما از این داستان نتیجه می گیریم که نویسنده داستان دچار توهم فانتزی شده است و داستان تاریخی سیندرلا را تحریف می کند.
کاش بودی تا دلم تنها نبود .....
تا اسیر غصه فردا نبود.....
کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود .....
کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دریا نبود ....
کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود ....
ياد اون روزا بخير
اون روزا كه به آسمون نگاه ميكرديم و تو با سخاوت تمام پرنورترين ستاره ي آسمون رو به من ميبخشيدي ومي گفتي اون ستاره فقط مال توء....خود خود تو
ياد اون روزا كه دستمو توي دستت مي گرفتي و فرياد ميزدي تا هميشه دوستيم دوست دوست
هنوزم گاهي دلم برات تنگ ميشه گاهي سراغتو از باد و بارون و آسمون مي گيرم
گاهي هم به ياد اون روزا سركي به دفتر خاطرات كودكي مي زنم
به اون دنياي كودكانه ...به اون نقاشياي سراسر رنگ
به اون دخترك مو طلايي كه با چه گرمي دستش رو تو دست پسرك چشم قهوه اي گذاشته
به اون چشماي سراسر شادي و اعتماد.....!!!!!!!
روزي و كه ياد گرفتيم بنويسيم يادت مياد
روزي كه من ياد گرفتم "دال""واو""سين"و"ت" ميشه دوست...گوشه ي اون نقاشي نوشتم "دوست"
روزي كه ياد گرفتم فعل كلمه ايست كه وجود چيزی را نشان مي دهد و "دارم" از مصدر "داشتن" وجود چيزي را براي من نشان مي دهد كنار اون "دوست" نوشتم"دارم" و شد "دوست دارم"
روزها گذشت و من ياد گرفتم براي نبود چيزي كافيه اول فعلش "نون" بذارم و يه روز ديدم كه گوشه ي "دارم"يه "نون" با رنگ قرمز نوشتمو شد "دوست ندارم"
نميدونم چرا شايد چون دست عروسكم رو شكستي
من باهات قهر كردمو تو قلكت رو شكستي و يه عروسك ديگه خريدي و من فراموش كردم كه دست عروسكم شكست...خواستم با پاك كن اون "نون"از كنار"دارم"بردارم تا دوباره بشه"دوست دارم"
اون پاك نشدو جاش واسه هميشه رو دفتر من موند
سالها از اون روزها و از اون خاطرات ميگذره
من بزرگ شدم ....
تو بزرگ شدي....
و امروز....دلم رو شكستي..!!!
نميدونم چرا ....شايد تنها به اين دليل كه ما بزرگ شديم !
بزرگ شديم و فراموش كرديم كه آسمونمون ستاره داشت .حالا ديگه هرچي به آسمون نگاه ميكنم جز سياهي چيزي نمي بينم...نميدونم شايد من جاي اونارو فراموش كردم
تو خوب ميدوني كه جاي اون "نون"واسه هميشه رو دفتر من موند اما شايد هرگز ندوني كه من واسه هميشه رو تكه هاي دلم نوشتم ديگه"دوست ندارم"....
اما هر روز آرزو مي كنم كه اي كاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم
كاش آسمون بزرگتراهم قدري ستاره داشت...........!!!!! (مرســا)

آهای تویی که از من با هر رنگ و فریبی
میخوای دل ببری باز ولی با من غریبی
اگه تو حقه بازی منم دست تو خوندم
یکی دیگه رو تو قلبم به جای تو نشوندم
اگه عشق منی چرا با دیگرونی
میخوای بری برو چرا دل می سوزونی
ولی یه روز میایی که دیگه خیلی دیره
یکی دیگه تو قلبم جای تو رو می گیره


چطور صدایت کنم؟
با چه اسمی؟
گاهی حس میکنم اسم شب را فراموش کرده ای.من مدتهاست به تکرار مکررات عادت کرده ام.صدایت میکنم با همان اسم شب...
خدای من...خدای من...خدای من...
نگذار به بودنت شک کنم.مرا به حال خودم رها نکن...
خدایا...سهم من در این دنیا چقدر است؟
سهمم را می بخشم.سهمم را می بخشم به آن خوبی که در اطرافم میبینم.انگار اجازه ندارد هرگز طعم خوشبختی را مزه مزه کند.مانند من شاید...
اما من بخشیدم سهمم را.حتی اگر به اندازه ی ذره ای مرام و معرفت انسانی باشد...
این جهان پیش رو با وعده های پر از دروغ ما را میفریبد.عصر ما پر است از نفرت و بیزاری...
من چه باشم چه نباشم...هرگز از یاد مبر نام مرا...هرگز از یاد مبر خواست مرا...
امروز باز گیج و گنگم...
خدای من مگر نه این که من موظف به تعبدم؟هدف چیست؟
من بی دقت...من بی صبر...در پیمودن راه زندگی گاهی اسیر راهنمایان گاه به گاه دروغینی شدم.به من وعده داده اند...
من موظف به تعبدم...
من سهمم را بخشیدم...
امروز تولدمه![]()
یه تولده کوچولو تو وبلاگم(http://www.topfriend.blogfa.com/) دوستم واسم گرفته![]()
خوشحال میشم تشریف بیارین![]()
![]()






همه دعوتن![]()
تولدم مبارک![]()


ای دوست:
این روزها
با هر که دوست می شوم احساس می کنم
انقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است...!!!
پاورقی:این فقط جمله ی من نیست احساس می کنم
امروز این جمله پایان خیلی از دوستیهاست...اینطور نیست؟



تنها رقیب من در جاده زندگی سایه ام بود گاهی من در تعقیب او ،
گاهی او در تعقیب من و گاهی سایه به سایه با هم در حرکت بودیم .
ولی نهایتا او بود که توانست از پرتگاه زندگی عبور کند ...


اگر به راستی می خواهید روح مرگ را ببینید ، دروازه دل خود را به روی زندگی باز کنید.
زیرا که زندگی و مرگ یک چیزند ، چنان که رودخانه و دریا هم یک چیزند.
ترس شما از مرگ لرزش جان آن چوپانی ست که در برابر پادشاه ایستاده است تا دست تفقدی برشانه اش بگذارد . آیا چوپان در زیر لرزش خود شاد نیست از این که نشان پادشاه را بر تن خواهد داشت ؟ و با این همه آیا او از لرزش خود آگاه نیست؟
زیرا که مردن چیست، مگر برهنه ایستادن در باد و آب شدن در آفتاب ؟
و نفس نکشیدن چیست ، مگر آزاد نکردن نفس از جزر و مد بی قرار ، چنان که بالا برود وبگسترد و بی هیچ مانعی خدا را بجویید؟
یکتـــا ی عزیز
می دانیم که روزهای سختی را می گذرانی و می دانیم که دست های ما در برابر مرگ ناتوان است و می دانیم که در تسلایت حتی ناتوانیم . با این همه تسلیت می گوییم و برای تو و خانواده ی محترمت آرزوی صبر می کنیم.
|¯`'•.¸ از طرف اهالی وبلاگ ¸.•'´¯|

مصاحبه اي جالب بين شيطان و انسان
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي
است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو
سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!
نگاه آخـرت راقاب می گیرم
سراغ رویت از مهتاب می گیرم
اگر گم کردمت در باغ رویاها
دوباره دامنت در خواب می گیرم
اومدم بگم دارم میرم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
البته به مدت کوتاه گلم ![]()
به علت فوت عموی عزیزم چند وقتی نیستم .
با عرض معذرت .
در زمانهای بسیار قدیم وقتیکه هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،
فضیلتها و تباهیها دور هم جمع شدند، خستهتر و کسلتر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: «بیایید یک بازی بکنیم، مثلا قایم باشک...»
همه از این پیشنهاد شاد شدند و
دیوانگی فورا فریاد زد: «من چشم میگذارم!»
و از آنجاییکه هیچکس نمیخواست دنبالِ دیوانگی بگردد،
همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایاش را بست و
شروع کرد به شمردن: « یک...دو...سه...».
همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخِ ماه آویزان کرد.
خیانت داخلِ انبوهی از زبالهها پنهان شد.
اصالت در میانِ ابرها مخفی شد.
هوس به مرکزِ زمین رفت.
دروغ گفت به زیرِ سنگ میروم ولی به تهِ دریا رفت.
طمع در کیسهای که خودش دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغولِ شمردن بود:
«هفتاد و نه...هشتاد...هشتادویک...»
و همه پنهان شدهبودند جز عشق
که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد
و جای تعجب هم نیست، چون همه میدانیم که
پنهان کردنِ عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایانِ شمارش رسید،
«نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...»
هنگامیکه دیوانگی به صد رسید،
عشق پرید و در بینِ یک بوته گلِ رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد: «دارم میام، دارم میام...»
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود،
زیرا تنبلی، تنبلیاش آمدهبود که جایی پنهان شود.
لطافت را یافت که به شاخِ ماه آویزان بود.
دروغ در تهِ دریا و هوس در مرکزِ زمین،
یکی یکی همه را پیدا کرد بهجز عشق.
او از یافتنِ عشق ناامید شدهبود.
حسادت در گوشهایاش زمزمه کرد:
«تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشتِ بوته گلِ رز است.»
دیوانگی شاخهی چنگک مانندی را از درخت کند و
با شدت و هیجان آن را در بوته گلِ رز فرو کرد و
دوباره و دوباره تا با صدای نالهای متوقف شد.
عشق از پشتِ بوته بیرون آمد.
با دستهایاش صورتِ خود را پوشاندهبود
و از میانِ انگشتاناش قطراتِ خون بیرون میزد.
شاخهها به چشمانِ عشق فرو رفته بود،
او نمیتوانست جایی را ببیند.
دیوانگی گفت: «من چه کردم، چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟»
عشق پاسخ داد: «تو نمیتوانی مرا درمان کنی،
اما اگر میخواهی کاری بکنی، راهنمای من شو...»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد...
عشق کور شد و دیوانگی همواره همراهِ اوست.
دلم را شكستي
با خاطراتت آن را ترميم مي كنم
تا دلي شود
كه تو دوباره آن را
بشكني...!!
برای تویی که خود و خدای خود را نشناخته ای.
برای تویی که به دنبال حقیقت میگردی.
برای تویی که از تمام سیاهی ها بیزاری.
برای تویی که نا امیدی تمام روحت را فراگرفته است.
برای تویی که به جای زنده بودن به یک مرگ عاشقانه ی ابلهانه می اندیشی.
برای تویی که زمان برایت کابوس شده است.
برای تویی که دلت حتی برای خودت جای امن بودن نیست.
برای تویی که زندگی برایت رنگین کمانی شده که گاه میاید و گاه میرود و تو هیچ گاه رنگهای زیبایش را نمی بینی.
برای تویی که عشق را میدانی و عشق را عشق نمیکنی و تمام زیبایی و لطافت روح پر طراوتت را در قفسی از جنس عادت محصور کرده ای و قفل این قفس از جنس امید است...
این اولین قدم است...
بدان چه میخواهم بگویم...
میخواهم بدانی کیستی و همه چیز را در خودت جستجو کنی...
میخواهم تو را به تو نشان بدهم...همین!
تجربه کن!
مطمئن باش که حتی اگر برایت بی نفع باشد ضرری هم در کار نیست.
زندگی را باور کن.
دستانت را در دستان گرم امید بگذار.او تو را به جایی خواهد برد...به سرزمینی که آنجا تو از هیچ به همه خواهی رسید...و تو بعد آن سفر عاشق خواهی شد...نمی خواهم بگویم عاشق چه؟چون خودت خواهی دید...و این خیلی ساده تر از آن است که فکر میکنی...
کافی است که قدم اول را خوب پیش بروی.
آماده باش...
کوله بارت را پر کن از کنجکاوی...از کنکاش...از تشنگی...کفش آهنی لازم نیست...با پای برهنه بیا...روحت را راحت بگذار...دستانت را از هر چه هست و نیست آزاد کن...پاهایت را از هر چه جاده رها...و آغوشت...و آغوشت را باز کن...برای من...
من با توام...
و من گمان كردم
تو شانه به شانه ام در تمام طول خياباني
هزار سال تمام بازو به بازوي باد ميرفتم...!
نشد كه جذر توان بزرگ ديوانگي هاي تو باشم
تو مثل كتاب هاي تاريخ مد رسه دروغ بودي
من هزار سال تمام مي خواندمت
نفرين افتاب در شعر من نشست
در دامنه سياه تو دره شدم
سنگ كوچكي كه تو بودي
زير پاهاي رفته من
قد كشيدي
بلند بلند...
كوهي از غرور و خنده شدي
من…برفي كه اب مي شدم
اب مي شدم بر قله حماقت
در تمام طول داغ خيابان كه دستي درازمي كني
كه شانه به شانه ام بگذري
شانه به شانه مرگ مي گذرانمت از خيابان
بي كه خنده تلخي...!
بي كه قطره اشكي...!

بازیم میدین،حتی تو،من دارم بازی میکنم"شاید"مثل یک بازیگر،واسه این میگم شاید چون حتی یه بازیگر بعد کارش به زندگی عادیش برمیگرده و خودش میشه...اما من چی؟!انگار از سر یه کاری مستقیم میرم سر یه کاره دیگه...بعد اتمام یه بازی،بازی بعد شروع میشه!
من مدتهاست"خودم"نیستم،البته از وقتی فهمیدم "خودم"یعنی چی!خسته شدم بس که اونطور بودم که از من انتظار داشتن که باشم!من میخوام"خودم"باشم!
واسه اینکه "خودم" باشم باید یه هزینه ای بپردازم،یه هزینه ی گزاف!
خنده داره ...نه؟!واسه اینکه "خودت" باشی باید خرج بدی!خرجش زیاده،از عهده ی من خارجه!
اگه "خودم" باشم،همه رو از دست میدم،حتی تو رو...! آره...مطمئنم که تو رو هم از دست میدم،چون من دیگه اونی نیستم که تو انتظار داشتی باشم!به همین سادگی...!
نه اینکه آدم بدی باشم ها...! نه...! اصلا اینطور نیست،اما عوض میشم!جسارت خیلی کارا و حرفا رو پیدا میکنم که به مزاج تو و امثال تو خوش نمیاد،خیلی جاها که سکوت میکردم،حرف میزنم،خیلی جاها که آه میکشیدم،فریاد میزنم!تو تحملشو نداری...میدونم!
واسه اینکه "خودم"باشم باید دیگه تو رو نداشته باشم،مثل خیلی چیزا و کسایی که از دست دادم واسه یه لحظه به "خود" برگشتنم!
"عادت میکنیم"...!صیغه ای که اینجا به کار میاد،"عادت میکنیم"...! اما من "عادت" نمیکنم!من هیچ وقت به هیچ چیز و هیچ کس "عادت" نکردم و نمیکنم!میدونم الآن هستند،اما فقط "الآن"هستند!شاید تا یک ثانیه دیگه همچین نیست و نابود بشن که انگار هیچ وقت نبودند...!مثل تو...!
مثل تو که ممکنه با یه حرف من اونقدر برنجی که بری و حتی صداتو از من بگیری.اما...من هم گاهی نیاز دارم به خودم برگردم...به "خودم"!
من هم نیاز دارم یکبار یکی پیدا بشه که واسه این "من" من ارزش بذاره و بخاطر اون باهام حرف بزنه...نیست...نبود...باور کن...نبود و نیست!
این یه قصه نیست...یه تجربه است.
واسه رسیدن به این تجربه خیلی جاها باختم،این تجربه ی گرانبها...!
کاش اونقدر با من یکدل و یکرنگ بودی،تا وقتایی که "خودم"میشدم،ازم نمی رنجیدی،درکم میکردی،همراهم میموندی و ترکم نمیکردی.اما باور کن از امتحان کردنش هم میترسم،از امتحانش هم میترسم،چقدر بزدل شدم من! از "خودم"بودن هم میترسم!!
توی این دنیای به این بزرگی انگار هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست،...نه...، "انگار" لفظ درستی نیست،جاش "مطلقا" بذار و دوباره بخونش! من همه ی متعلقات این دنیا رو فانی میبینم،واسه همین همیشه مثل یه هدیه بدون فوت وقت میگیرمشون.اما میدونی چی زجرم میده؟! اینکه من فقط یه امانتدارم...!این هدیه ها مال من نیستند!باید پسش بدم، یا به اون که اون بالاست یا به صاحب اصلیش که مطمئنا "من"نیستم!
سفر زیارتی ، سیاحتی و همیشگی آخرت
برادر ارجمند ، خواهر گرامی
ابتدا گذرنامه زیر را تکمیل نمایید :
نام : انسان
نام خانوادگی : آدمی زاد
نام پدر : آدم
نام مادر : حوا
لقب : اشرف مخلوقات
نژاد : خاکی
صادره از : دنیا
مقصد : آخرت
ساکن : کهکشان راه شیری ، منظومه شمسی ، زمین
ساعت حرکت و پرواز : هر وقت که خدا صلاح بداند
مکان : بهشت ، اگر نشد جهنم
بقیه شو تو "ادامه مطلب" بخونید
راههای شناخت یه بچه مثبت رو بخونین امیدوارم خوشتون بیاد...
منتظر جوک و اس ام اس ویژه ی ماه رمضان هم باشین
بچه مثبت فرق باز نمي کند ، ژل نمي زند ، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله اش امتحان نکرده است . موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند .
بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است .
بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد .
در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده .
کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق .
کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي .
بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد
بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ، نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ .
کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست .
بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند .
معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند . بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد...
کهنه فروش داد میزنه:
اسباب کهنه می خریم ...........
چراغ شکسته می خریم ........
بی اختیار داد زدم :
کهنه فروش قلب شکسته می خری؟
اگه امروز ٫ روزه آخره زندگیت باشه چی کار میکنی ؟![]()
البته خدا نکنه انشاالله ۱۲۰ سال عمر کنید .
ولی خوب روزه آخره دیگه ... !!!!!!![]()
ای کاش بودی...!
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...
به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ...
مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ...
آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ...
كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده...
امشب براي مرگ آرزوهايم لباس سياه پوشيده ام ...
كاش امشب كسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي آمد...
كاش امشب تو بودي و دلداري ام ميدادي و دفتر كال آرزوهايم را ورق ميزدي ...
ای کاش بودی و جواب این دل بهانه گیرم را می دادی!

یه روز از من خواهی پرسید :که کدوم رو بیشتر دوست دارم...
تو یا زندگی خودم؟
و من جواب خواهم داد زندگیم
و تو منو ترک می کنی بدون این که بدونی تویی زندگی من...
one day you will ask me what I love more
you or my life????
And I will say my life
You will walk away from me …
Whitout knowing that you are my life ...




من در غار تنهایی خویش مسکن گزیده ام
مدت زمان اقامتم هیچ معلوم نیست.شاید تا وقتی که تو بیایی ... و آنجا،غار باشد ،اما غار تنهایی...نه!
من در این غار تنهایی نشسته ام و به ریش همه ی مردم میخندم! به گردش این چرخ لعنتی...روزگار را میگویم...من به ریش همه میخندم!
در غار نشسته ام،بهار می شود،درختان شکوفه میزنند...تابستان از راه میرسد و من باز هم متولد میشوم...پائیز می آید و برگی نیست که بی اراده ی " او " بر زمین افتد...زمستان...اما...زمستان است و برف و برف و برف...!
من در غار تنهایی هستم،از اوج می نگرم،از نوک یک کوه بلند،به تکاپوی انسانها و گردش دوران می اندیشم،به دغدغه ی بودن و نبودن...به راستی...من می اندیشم؟!!
به این جهان نیامده ام که بنشینم و در بحر اندیشه فرو روم.نیامده ام خود را با باریک بینی های بیهوده گیج کنم...می دانم...گره ی کار به دست خودم باز خواهد شد...این راز سر به مهر در گردش روز ها و شب ها نمایان خواهد شد...زیبایی راز زندگی من در همین است. پناه آورده ام به غار تنهایی ام تا از اوج نظاره گر گردش روز ها و شب ها باشم!
مدتی است در غار تنهایی ام هستم،من را پیش از این باید در میان رفت و آمدهای زندگی تجاری دیده باشی.یادت هست؟!! من گنگ و من خسته،من پر از نگرانی و ترس، من خالی از امید. من به غار تنهایی ام پناه آورده ام،مرا به یاد آور گاهی...همان من گنگم هنوز!
گفتید و گفتم...ساکت شدید و ساکت شدم گاهی...نشانم دادی آنچه باید می دیدم...نشانه هایی که اعتقاد می طلبیدند و من اعتماد نکردم،پرسیدی و سکوت کردم... و حتی گاهی انکار!
من سعی کردم زندگی کنم...فقط سعی کردم!
راستی در این دنیای خالی به دنبال چه میگردی؟!! خوشبختی که نویدش را داده اند...شاید؟!! هان؟!! می دانم به شادی بخش های کوچکی هم رسیده ای،دلخوشکنک ها...! شیرین بودند،می دانم... اصیل نبودند،می دانی؟!!
من هم همراه تو ساکت بودم و تن دادم به این شیرینی ها...سر فرو بردم در روز مرگی تا گله ای در کار نباشد.
من سکوت کردم اما سوال ها داشتم که هرگز پرسیده نشد...چرا؟!!
مبهوت ماندم و همچنان گنگ...
به غار تنهایی ام پناه آورده ام...
به " افسانه ی آه " می اندیشم....
کجاست یاری کننده ای تا یاری کند مرا؟!
ساده لوح
وقتی که اصلاً عشقی نبود
چنان چشمانت را در چشمانم دوختی
که عشق هاله ای شد به دورمان
و فقط یک راه مــانـد!
ومـــن آن را پیمـــودم !
ومــانــــدم
مثل لیلی ای سوار بر اسب سپید
که عشق را ٫ می فـهـمـید !
و تــاخـــتــم
وقتی به آن سوی چشمانت رسیدم
دریافـتم ! که نـابـیـنایـی بودی !
که بی هدف به من می نگریستی ...
و مــــن !!!
چه آسان شکستم !
چند بار با خودت خلوت کردی ...؟؟؟؟؟؟
تا حالا شده تو تنهایی بشینیم فکر کنیم تا حالا دل چند نفر رو شکستیم ؟( فکر کن )
آره همین الان.
باعث ناراحتی چند نفر شدیم ؟![]()
بیا یک بار هم که شده دیگه به خودمون دروغ نگیم ؟ حتی برای یک بار هم که شده با خودمون روراست باشیم .
سخته
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا این کارو کردیم
؟ حق طرف این بود
؟ الان پشیمونیم؟
اگه بخوای یک نامه از ته دلت براش بنویسی . دوست داری چی براش بنویسی ؟؟؟؟؟ شاید حرفهایی بوده که نتونستی بهش بگی حالا بنویس به امید روزی که خودش نامه تو رو بخونه![]()
سلام...
الان که این نامه رو میخونی من ...
( نامه را در نظر خواهی بنویسید )
اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟
رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟
پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟
اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟
اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟
اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟
تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟
بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟
اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره
اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟
پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟
اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟
هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟
اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟
هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟
اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم 
با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم
اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟
من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن
اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو
خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو


ای آسمان آغوش باز کن می خواهم به خواب خدا آیم...
می خواهم با خدا حرف بزنم...
می خواهم بگویمش از باران...
و از تنهایی قطراتش...
قطراتی که به امید دریا ، به تنهایی آسمان را طی میکنند...
قطراتی که تمام زیبایی شب بارانی را با تنهاییشان رقم می زنند ...
نمی دانم زیبایی شب بارانی از تنهایی قطرات است یا از تاریکی شب...
اما می دانم باران زیباترین نماهنگ تنهاییست ...
می دانی ای خدا ...
هر گاه رو به آسمان کردم دیدم تو در تنهاییت هیچگاه تنها نمانده ای...
چرا که همواره بوده اند انسانهایی تنها که تنهاییت را پر کنند...
نمی دانم ای خدا
تا به حال از آسمان به من نگاه کرده ای که چگونه در این شلوغی آفرینشت تنها مانده ام...
و همواره من را به امید تو تنها گزاشته اند ...
ای خدا بیدارم مکن که حرفها بسیار دارم...

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
عشق يعني از خود بي خود شدن
عشق يعني به بلور احساس تلنگر زدن
عشق يعني آتش از درون زبانه كشيدن
عشق يعني خزان را بهار ديدن
عشق يعني در پس غرور ظاهري ، قلب را به پاكي آفتاب آراستن
عشق يعني زيبايي ها و لطافت ها را با احساس در واژه گنجاندن
عشق يعني گوهر را در صدف تنهايي نهان كردن
عشق يعني آغازي شيرين و آتش جاودان با هر چه بوي تعلق دارد
عشق يعني سوختن و ذوب شدن در بوته عشق
عشق يعني لرزش همه وجود در برابر معشوق
عشق يعني زيبا ديدن ، زيبا شنيدن ، زيبا گفتن
عشق يعني در حرير نرم و لطيف راه رفتن
عشق يعني خواب هاي مينايي ديدن
عشق يعني در آبي آسمان غرق شدن و آبي شدن
عشق يعني تازگي ، يعني بهار . . .

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من
که عطر یاد تو پر کرده آشیانه من ...
خدا قول نداده
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...
قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...

ز لیلی من شنیدم یاعلی گفت
به مجنون چون رسیدم یاعلی گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یاعلی گفت
نسیمی غنچه ای را بازمی کرد
به گوش غنچه کم کم یاعلی گفت
چمن با دیدن باران رحمت
دعایی کرد و او هم یاعلی گفت
یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یاعلی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند
چو برمی خواست آدم یاعلی گفت
مگر خیبر زجایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یاعلی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم ابن ملجم یاعلی گفت

زاده ي پايان روزم ، زين سبب
راه من يکسر گذشت از شهر شب
چون ره از آغاز شب آغاز گشت
لاجرم راهم همه در شب گذشت ...

التماس دعا......
دوستت دارم بخاطر اینکه همیشه در احتراق چشم تو شکوهمندی خورشید را نظاره گرم .
ای که از چشمان نجیب و آهونه ات طوفان سر ریز می کند و ای که دریا با وسعت و شکوه اساطیری در آستانه قلبت چون برکه کوچک است ...
دوستت دارم
با تو بوده ام
همیشه و در همه جا
با تو نفس کشیده ام با چشمان تو دیده ام
مر از تو گریزی نیست
چنان که جسم را از روح!
و زمین را از آسمان
و درخت را از آفتاب
تو دلیل حیات من بودی و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز پایان زندگی این است :
(( همیشه با تو ))![]()
نگاه جانسوز تو میان باران
وجودم را شست و دلم را دزدید
امواج عشق خفه ات کرده بود
و
محبت هدیه می کرد تپشهای تند قلبت
دستهای پر از احتیاج
چشمانت منتظر
و نگاهت ملتمس !
خواستم سبدی از عشق
پیشکشت کنم
که ناگهان ...
کارگردان گفت :
کات
فیلمنامه عوض شده ! ![]()
آیا نوشته های من ![]()
نژاد پرستانه از نوع هيتلري هست
hi hitler

![]() |
بسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ التماس دعا |


اين فصل را با من بخوان باقي فسانه ست
اين فصل را بسيار خوانده ام، عاشقانه ست
سلام به دوستاي عزيزم![]()
من يکـتــا . عضو جديد وبلاگ، 20 ساله از تهران، دانشجوي روانشناسي هستم
خيلي خوشحالم از اينکه میتونم به کمک وبلاگ کنار شما دوستان عزيزم باشم
----------------------------------------------------------
از اونجایی که من ترم 3 روانشناسی هستم و 2ترم رو مشروط شدم میتونید روی من حساب کنید و مشکلات تون رو مطرح کنید خوشحال میشم اگه بتونم کمکتون کنم ----------------------------------------------------------![]()
کدامين شاخه گل خوشبو را مي توانم تقديمت کنم
در حاليکه عطر وجودت خوشبوتر از تمامي گلهاست.
از اميـر گلم تشکر ميکنم از اينکه منو به کلبه عشق دعوت کرد
با آرزوي موفقيت براي همه اعضای گل وبلاگ![]()