تبليغاتX
ღ♥ღدختروپسر(حرفای خودمونی) ღ♥ღ
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد، و تو نگاه نگران مادر، نه تو دستاي منتظر يه غريبه.!!

 

این روز رو دوست دارم.

یه روز عادی واسه تویی که نوشته هامو میخونی.یه روز عادی واسه همه شاید ...اما من این روز رو دوست دارم...شاید چون حس میکنم مال منه...مال من...

عجیبه که همیشه دلم میخواد این روز رو یه جورائی استثنایی بگذرونم.همیشه همه چیزائی که دوستشون دارم دوست دارم با همه فرق داشته باشن...البته ممکنه این تفاوت فقط تو ذهن من باشه...یه حس غریبه...میخوام کارهائی که هیچ وقت انجامشون نمیدم یا جاهائی که هیچ وقت نمیرم تو این روز انجام بدم و برم...اما تنها...من شاید جزو معدود آدمائی باشم که این روز رو تنها میگذرونن.

گاهی از خوشحالی میخندم و گاهی از غصه گریه ام میگیره...آره...من حتی توی این روز هم گریه میکنم...

خوبه که این یه روز رو خودم تصمیم میگیرم چطور بگذره...من آزادم...

آخه بقیه روزهام همش دارن از هم تقلید میکنن...اگه همینطور پیش بره من توی این دنیا خوابم میبره...این روز میتونه پلکهامو باز کنه...حس میکنم هنوز هستم...منو بیدار میکنه...آره من باز هم هستم...

این روز هم میگذره با پرسه زدن های بی هدف...با دیدن صحنه هایی گاه به گاه فکاهی از زندگی تجاری...این روز هم میگذره...

توی این روز بیشتر به نبودنم فکر میکنم...بعد از مرگ من چه اتفاقی می افته؟آب از آب تکون میخوره؟دنیای بدون من چقدر با دنیای با من فرق داره؟دنیای بدون من چه شکلیه؟یعنی میشه آدم بمیره و بعد از مرگش یه سوراخ گنده وسط دنیا خالی بشه که هیچ کس نتونه پرش کنه؟خیلیها رفته اند و این سوراخهای خالی و گنده رو توی دنیا جا گذاشته اند و کسی هنوز هم نتونسته جای خالی اونها رو پر کنه...پس ممکنه...ولی من...هنوز هستم.

گاهی احساس میکنم هیچ کاری از دستم بر نمیاد...این موقعهاست که دلم میخواد یه جورایی خودم رو عوض کنم...گاهی احساس میکنم توی این دنیای به این بزرگی فقط یه بیننده هستم...بیننده ای که وقتی از دیدن بعضی تصاویر خسته شد کانال رو عوض میکنه...ولی باز دلش شور می افته که آخر ماجرا چی میشه و بر میگرده به عقب...لابه لای همین رفت و برگشتهاست که دلم میخواد خودم باشم...یعنی کسی نباشم که مجبوره فقط نگاه کنه یا تقلا کنه برای هیچ...

حس بدی است...من یه عالم حرف دارم برای گفتن...من خیلی وقتها برای مسائل خودم هم فقط یه بیننده هستم...فقط نگاه میکنم و تسلیم میشم...

چه خوب بود این جور وقتها دکمه ی خاموش رو پیدا میکردم...

کی این دکمه رو فشار میدن...نمیدونم...

من حداقل توی این روز بازیگرم... بیننده نیستم...من هستم...



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 22:59 .|¯`'•.¸ امیـــــر ¸.•'´¯| .مدیر وبلاگ..

جاده بی انتهاست

میدانم

مرگ هم سهم ماست

میدانم

قسمت چشم های بارانی گریه ی بی صداست

میدانم

مادرم با نگاه خود میگف: زندگی اشتباست

میدانم

یک نفر بهانه می گیرد در دلش جای پاست

میدانم

همسفر به فکررفتن و دل در غم جاده هاست

میدانم

می سپارم تو را به آینه چون که او بی ریاست

میدانم

ما به جرم نکرده می سوزیم زندگی بی وفاست

میدانم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 1:16 .|¯`'•.¸ افسـانه ¸.•'´¯|.

 


مثل اون موج صبوری که وفا داره به دریا

تو مهی مثل حقیقت مهربونی مثه رویا

چقدر تازه و پاکی مثه یاس های تو باغچه

مثل اون دیوان حافظ که نشسته لب تاغچه

تو مثه اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر

مثل اون حرفی که ناگفته می مونه دم اخر

تو مثه بارون عشقی روی تنهایی شاعر

تو همون ابی که رسمه بریزن پشت مسافر

مثه برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته

مثه پرواز واثه قلبی که یکی بالاشو بسته

مثه اون مهمون خوبی که میاد اخر هفته

مثل اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته

مثل پاییزی ولیکن پوری از گلهای پونه

مثل اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه

تو مثه چشمه ابی واسه تشنه تو بیابون

مثل یه اشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون

تو مثل یه سرپناهی واسه عابر قریبه

مثه چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیب

چشه چشای نازت مثه اشک من زلال

مثه زندگی تو ابرا بودنت با من محاله

یه روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره

توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره

تو یه عمره میدرخشی توی قاب عکس خالی

اما من چشمامو دوختم به گلهای سرخ قالی

تو مثه بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا

بیخبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها

تو مثل دفتر مشقم پر خطهای عجیبی

مثل شاگردای اول کمی مغرورو نجیبی

دل تو یه اسمون دل تنگ من زمینی

میدونم عوض نمیشی تو خودت گفتی همینی

تو مثل اون کسی هستی که میره واسه همیشه

التماسش میکنم که بمون تو میگی نمیشه

مثل یه تولدی تو مثل تقدیر مثل قسمت                                                      

مثل الماسی که هیچکس واسه اون نذاشته قیمت............

مثل نذر بچه هایی      مثل التماس گلدون        مثل ابتدای راهی     

مثل آینه مثل شعمدون               

مثل قصه های زیبا پری از خوابهای رنگی

حیف که پیشم نمونن چشمای به این قشنگی

پر نازی مثل لیلی         پر شعری مثل نیما

دیدن تو رنگ مهره      رفتن تو رنگ یلدا

بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد

                            دید یارش داره می میره موندشو صرف نظر کرد



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 15:43 .|¯`'•.¸ یکـتــا ¸.•'´¯|.

 

نو بهار است بر ان کوش که خوش دل باشي

که بسي گل بر مد باز تو در گل باشي

من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش

که تو خود داني اگر زيرک و عاقل باشي

در چمن هر ورقش دفتر حالي دگر است



حيف باشد که زحال همه غافل باشي



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 15:36 .|¯`'•.¸ امیــــن ¸.•'´¯|.

 

   برای تمام آن ساعتی که در کنارم ایستادی.......

    برای همه حقایقی که چشمم را به رویشان باز کردی

    برای تمامی لذاتی که به زندگی ام آوردی

    برای تمام کجی ها که درستی تو جایگزینشان شد

    برای هر رویایی که به دنیای ملموز بدل ساختی

    برای تمام عشقی که در تو یافتم

                            برای همیشه سپاسگذار تو خواهم بود

   تو سربلندم کردی وهرگز اجازه سقوط ندادی......تلاشم را تو می دیدی

   تو نیروی من بودی وقتی دیگر توانی نداشتم

   تو صدایم بودی وقتی از گفتنم می ماندم

   تو چشمانم بودی وقتی جایی را نمی دیدم .......تو می دیدی بهترینهای وجودم را

   هر گاه دستم کوتاه بود بالایم می بردی وبه من ایمان دادی چون ایمان داشتی

   هستم تمام آنچه هستم....

                                   چون دوستم داشتی

   وبه من بال دادی وبه پروازم درآوردی

   دستم را گرفتی می توانستم به آسمان دست بزنم

   ایمانم گم شد ......بازش دادی

   گفتی ستاره ای نیست که نتوان به آن رسید؛کنارم ایستادی ومن بلند بودم

                           عشق تو را داشتم تمامش را

   قدر هر یک از روزهایی که به من بخشیدی می دانم

   شاید آنقدر که باید نمی دانم ولی به این که می دانم یقین دارم

                               عشق تو رحمت بود

   همیشه آنجا که نیازت داشتم حاضر بودی

   باد مهربانی که مرا با خود می برد

   بارقه ای که در تاریکی درخشش عشقت را به زندگی ام آورد

   منشاء الهام من تو بودی

   در ورای دروغ ها تو حقیقت داشتی

                                     دنیای من مکانیست بهتر

                                     به خاطر تو.............!

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 22:46 .|¯`'•.¸ سمیـــرا ¸.•'´¯|.

فرا رسیدن ایام سوگواری محرم را تسلیت میگم.

اي ماه خون، بار ديگر از راه ميرسي و با نسيم گرم كربلايي، قصه آلاله هاي سرخ را به گوش جان مي رساني. دوباره سكوت تاريخ را در هم مي شكني و بغض ناله را از تنگناي حنجره ها آزاد مي كني. بار ديگر از راه ميرسي و برف سكوت را با آفتاب عشقي كه بر آسمان سينه داري، آب مي نمايي و آن را به اقيانوس خروشان فرياد مي رساني! اي ماه خدا! قدومت گرامي



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 20:51 .|¯`'•.¸ زهــــرا ¸.•'´¯|.

  • مي دانم كه ديگر مرا به خاطر نمي اوري
  • هر روز نام من كم رنگ تر مي شود
  • هر روز ياد من در ذهن تو همرنگ تر با بي رنگي مي شود
  • پس چه شد ان همه گلايه از تنهايي
  • پس چه شد ان همه شكايت از شب هاي تاريك و گلايه از روزهاي جدايي...
  • تو كه ستاره ي تنهايي هايت را يافته اي
  • مرا بگو!!!!
  • مرا بگو كه چگونه خود را در ان دنياي كودكانه غرق ساختم
  • آه اي دخترك ساده دل...
  • ستاره ي ارزو هاي من خاموش مي شود
  • اسمان من تاريك تاريك مي شود
  • من در ميان شب گم مي شوم
  • من گم مي شوم در ميان روياي مبهمي از تو
  • من غرق مي شوم
  • من غرق مي شوم در ميان حرف هاي دروغين تو
  • كاش سايه ي مبهم وجودت خيالم را تهي مي كرد
  • كاش خالي مي شدم از تكرار تو
  • ديگر نام مرا خط بزن
  • نام مرا از تمام دست نوشته هايت خط بزن
  • من هم اين نام را از واژه نامه ي زندگي خط مي زنم
  • ديگر از من نشاني نخواهي يافت
  • من گم مي شوم
  • من در ميان تمام ناباوري هاي خود گم ميشوم
  • من كم مي شوم
  • ديگر از من چيزي نمي ماند...
  • من مهمان نا خوانده ي خدا مي شوم
  • من مي روم و براي هميشه از سايه ي دروغين تو رها مي شوم...
  •                                                                         ( مرسا )


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 2:9 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

ای کاش به رویت نظری داشته باشم

                                              یا بر سر کویت گذری داشته باشم

ای کاش در این بی خبری جان نسپارم

                                              وز راز دل تو خبری داشته باشم

ای کاش بیایی وبه پای تو بمیرم

                                             تا در صف عشاق سری داشته باشم

بگذار بگریم ز غم هجر که امشب

                                            با یاد رخت چشم تری داشته باشم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت 21:57 .|¯`'•.¸ زهــــرا ¸.•'´¯|.

 

ایول ایرونی جماعت !!



سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت 13:14 .|¯`'•.¸ امیـــــر ¸.•'´¯| .مدیر وبلاگ..

 

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه
بعضی‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
بعضی‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه
بعضی‌ها یك عمر زندگی می‌كنند برای رسیدن به زندگی
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند
بعضی‌ها حمال كتابند
بعضی‌ها بقال كتابند
بعضی‌ها انبارداركتابند
بعضی‌ها كلكسیونر كتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند
بعضی‌ها را باید قاب گرفت
بعضی‌ها را باید بایگانی كرد
بعضی‌ها را باید به آب انداخت
بعضی‌ها هزار لایه دارند
بعضی‌ها ارزششان به حساب بانكی‌شان است
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفكر جماعت نه
بعضی‌ها را همیشه در بانك‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها
بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند
بعضی‌ها برای پول همه كاره می‌شوند
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند
بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند
بعضی‌ها نان خشك و خالی میخورند
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند
بعضی‌ها با گلها صحبت می‌كنند
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌كنند
بعضی ها صدای ملائك را می‌شنوند
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند
بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمی‌دهند
بعضی ها در تلاشند كه بی‌تفاوت باشند
بعضی ها فكر می‌كنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضی ها فكر میكنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضی ها برای سیگار كشیدنشان همه جا را ملك خصوصی خود می‌دانند
بعضی ها فكر میكنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌كشند
بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه می‌گیرند
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها كه نمی‌كشند
بعضی ها یك درجه تند زندگی می‌كنند، بعضی‌ها یك درجه كند
هیچكس بی‌درجه نیست
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌كنند
بعضی از آدمها فاصلة پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ
بعضی ها دنیایشان به اندازه یك محله است، بعضی به اندازه یك شهر، بعضی به اندازه كرة زمین و بعضی به وسعت كل هستی
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ

خلاصه از این بعضی ها زیادن سعی کن از اون بعضی ها باشی که کم نمیارند وبه مطالب وبلاگ نظر میدن................

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 14:11 .|¯`'•.¸ سمیـــرا ¸.•'´¯|.

 من نه عمری پشت شیشه چون عروسک بودم
نه که خفته بین پنبه ها وپولک بودم

من اگر سر دار عشقم یا که پاک باخته ام
سر گذشتم را با دستای خودم ساخته ام

قصه ها گذشته بر من تا بدانم کیستم
سرگذشتم این بود وپشیمان نیستم


یه زمان عاشق وگاهی ,گاهی مغلوب هوس
هر چه بوده همه انتخاب من بوده وبس

من اگر مریم پاکم یا که یک گیاه هرز
عشق من بیا به باورهای من عشق بورز
ناراحت لبخند ناراحت


لينك ثابت نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 12:13 .|¯`'•.¸ سمیـــرا ¸.•'´¯|.

 

 skydaanial.jpg

بازم ببار اي آسمون شايد منم گريه كنم

بغض سكوت و بشكنم اشكم. به تو هديه كنم

نگاه نكن كه ساكتم دلم اسير سايه هاست
 نگاه خستمو ببين كه لبريز از گلايه هاست
 كوير خشك گونه ام اشكي به روي خود نديد
 لبانم ز خنده دور شدن هيشكي كلامي نشنيد
 يه عمره غم تو دلم نشسته بيرون نميره
 لباي بي خنده من تو حسرت و غم ميميره 
 رفت و منو تنها گذاشت 
 روزو شبا يه عمره منو به بازي ميگيرن
 ستاره هاي نقره اي تو دست ابرا اسيرن
 اي آسمون تو هم ببار شايد يه كم سبك شي
 گاه به بغض من نكن نگو به زودي پير ميشي
 ديگه گذشت از من و دل شكوفه ها منتظرن
 دشتاي سبز تو يه عمريه كه باريدن.
 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 11:59 .|¯`'•.¸ سمیـــرا ¸.•'´¯|.

 

 

 

خالي از هر چه كه هست ميشم....
از زمين سرد خاكي تا نگاهي عاشقانه....
بغض شب توي گلو خيلي وقته كه نشسته ميدونم ....
با خودم ميگم تلخي اين زمونه رو ميسپرم بدست باد ....
چشمامو ميزارم روي هم , سياهي پشت چشممو با يه رنگ خوب پاك ميكنم...
يادمو ميدزدمو ميبرم به اوج خاطرات گرم تو ....
با دلم آخرين اسم تنهايي شبت رو فرياد ميزنم ....
دست سردم ميكشم تو خاطرات دلپذير تو ........
تا خيال ورت نداره فكر كني رفتي از سرم ....
شمعدوني كنار باغچه رو در ميارم .....
با يه بغل آرزوهاي داغ داغ ميكارمش تو خاك سبز دل تو ....
و از لحظه لحظه هاي خواندنم هراسي نخواهم داشت...
يكرنگي نگاهم و با خاطرات نگاه تو موزون ميكنم .....
يه ريتم ميسازم براي سكوت قصه مون ....
حالا چشممامو باز ميكنم به اميد بودنت ....
خالي از هر چه كه هست ...
هستي, نيستي, هستي ..... هستي



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 16:58 .|¯`'•.¸افشیــن ¸.•'´¯|.

 

ميون اين همه عاشق  دل فقط تو رو پسنديد

 

با  همون  نگاه  اول عشقوتوچشماي توديد

 

شدي مهمون دل من  با يه دنيا مهربو ني

 

درهمون لحظه كه قلبم مي مرداز بي همزبو ني

 

نميدم يه تار مو تو  به يه دريا  دٌر زيبا

 

نميدم برق نگا تو  به يه دنيا دلخوشي ها

 

بيا تا با هم بسازيم  قصرمونو از صداقت

 

توي ايونش  بكاريم  گلاي پاك محبت

 

بيا تا با هم ببينيم  فردارو به رنگ ابي

 

كو چ كنيم به وادي عشق  با همين دستاي خالي

 

 

حالا كه قدم گذاشتي  به سراي پاك اين دل

 

بمون واسه ي هميشه  بمون اي غزال خوشگل

 

 

نميدم يه تار مو تو  به يه دريا  دٌر زيبا

 

نميدم برق نگا تو  به يه دنيا دلخوشي ها

 

 

ميون اين همه عاشق  



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 16:47 .|¯`'•.¸افشیــن ¸.•'´¯|.

من سمیرا  21  سالمه از ارومیه هستم

 

اینجا رو به خاطر صداقت وقشنگیش دوست دارم

 

به خاطر همین از امیر خواستم که منم عضو کنه

 

امیدوارم از مطالب و اشعار من لذت ببرید

اخه من گاهی متن و شعر هم میگم

خلاصه اگه بشه منم تو این وبلاگ تحمل کنید....!

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 14:58 .|¯`'•.¸ سمیـــرا ¸.•'´¯|.


                                            سیر تکامل پسرها

 
سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون می یاد
سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن
سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول می خوندن
سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن
سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن
سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه
سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست
سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 12:49 .|¯`'•.¸ یکـتــا ¸.•'´¯|.

   
   
ريشه تاريخي کلمات

بر زن: بر + زن ، زن برتر ، زن برتر از مرد ، هر زني
    راهزن :
راننده اي که مونث باشد (مثال : راهزن کاميون ، راهزن اتوبوس ، راهزن وانت ، راهزن  تاکسي ، راهزن موتور ؛ راهزن الاغ (مرد)
    ظنين : در متون تاريخي به صورت زنين آمده است ، جمع مکسر زن ، زنها

    زنجان : سرور ، همان زن است به شيوه صميمانه ، چيزي که همه مردها مجبورند بگويند

    نازنين :
مرد ، نا+زن+اين(اين يارو که زن نيست)، يک نوع فحش رکيک ، عبارتي براي تحقير جنس دوم                                                                                                                             مرزنگوش : کاربرد خاصي ندارد اما با توجه به ريشه تاريخي آن (مرد + زن + گوش) نتايج زير برداشت  مي شود :
    1. مردي که به حرف زنش گوش مي کند.

    2.
زني که گوش مردش را مي کشد.
    3. مردي که گوش زنش گوشواره مي کند.

    4. ...

    زنگوله : مرد خرفت ، هر مردي ، يکي از کساني که زنها به راحتي گولشان مي زنند.
    زنبيل :
نيروي امنيتي اجتماعات زنانه ، زني که با بيل دفاع مي کند 
    کف زن : زن کار درست ، خانمي که همه را در کف مي گذارد.
    زنبور : ترجمه تحت الفظي لغات در زبان انگليسي
    زندان انفرادي الکترونيک :
پشت ميز کامیپوتر حاوي ياهو مسنجر



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 12:47 .|¯`'•.¸ یکـتــا ¸.•'´¯|.

 

حسنک کجایی؟


گاو ما ما می كرد... گوسفند بع بع می كرد... سگ واق واق می كرد... و همه با هم فریاد می زدند:


حسنك كجایی؟

شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود. حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

 دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد. كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد. پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه دیگر می شكند. پتروس درحال چت كردن غرق شد.

برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود. ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.

 خانه مثل همیشه سوت وكور بود. الآن چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد، او كلاس بالایی دارد، او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد؛

به همین دلیل است كه دیگر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 13:5 .|¯`'•.¸ امیـــــر ¸.•'´¯| .مدیر وبلاگ..

 

سیر تکامل دختر خانمها

 

سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم
سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی
سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن
سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن
سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می دونم
سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه
سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن
سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه
سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کی میخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 9 دی1386ساعت 9:29 .|¯`'•.¸ امیـــــر ¸.•'´¯| .مدیر وبلاگ..

 

 

متولد می شوی که آسمان پر از ستاره شود؟

 

متولد می شوی که رود ها تا همیشه جاری باشند؟

 

چه تولد زیبایی

 

بی شک متولد می شوی تا مهتاب برای همیشه بدرخشد

 

آری

 

تو متولد می شوی تا یک نفر را دوست داشته باشی

 

اما او تو را دوست نداشته باشد...........چه تولد غمگینی

 

تو متولد می شوی که یک نفر تو را دوست داشته باشد

 

اما تو او را دوست نداشته باشی...........باز هم چه تولد غمگینی

 

با تولد تو جهان برای یک نفر سخت زیبا شد

 

و همان یک نفر سخت دیوانه

 

پس

 

ای بهترین بهترین ها و ای دوست دارترین دوست داشتنی ها

 

دوستت دارم

 

هزار و هزاران بار تولد زیبایت مبارک

 

 

 

|¯`'•.¸یکـــتا جان تولدت مبارک¸.•'´¯|



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 9:54 .|¯`'•.¸ امیـــــر ¸.•'´¯| .مدیر وبلاگ..

 

می ترسم در چشمهایت نگاه کنم

می ترسم نگاهمان در هم گره بخورد

می ترسم مرا بیاد آوری

یادت می آید در کوچه باهم بازی می کردیم

یادت می آید یواشکی همدیگر را بوس می کردیم

به هر بهانه ای همدیگر را بغل می کردیم

چه چیزی باعث این جدایی شد

شاید عشقمان را پنهان می کردیم

به خدا قسم اگر بخواهی

فریاد می زنم دوستت دارم

تا پنهان نباشد این عشق

لعنت بر این جدایی



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 12:22 .|¯`'•.¸افشیــن ¸.•'´¯|.


online ارسال PM به اميـــــر