
کفشها برای راه رفتن
لبها برای بوسیدن
ساعتها برای مردن
بوی برهنه ات را در بطری کوچکی انداختم
دادم دست هفت دریا
وحشی جزیره ای که روی نقشه نیست
با چشمان سرخ زنگارخورده اش
دل ببازد به آن
ساعتها برای مردن وقت دارم
من بوسه ای از ماه ترین پیشانی زمین دزدیده ام
و بر ساحل که راه می روم
کفشهایم را روی شانه می اندازم
دوستت دارم
|¯`'•.¸ سمیـــرا ¸.•'´¯|
اي کاش مي توانستم نشان دهم، I wish l could make you.
که تا کجا دوستت دارم. Understand how l love you
هميشه در جستجو هستم، l am always seeking but
اما نميتوانم راهي بيابم... cannot find a way….
به آن آني در تو عاشقم، l love in you a something
که تنها خود کاشف آنم that only have descovered
آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد، the you_ which is beyond the
و تحسين مي کند. you of the world that is
آني که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others
آني که هرگز رنگ نمي بازد، a you which is eapecially mine
وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم. Which cannot evto love

پرسيد که چرا دير کرده است؟
نکند دل ديگري اورا اسير کرده است؟
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آينه و گفت: احساس پاک تو را زنجير کرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي
گفت : خوابي سالها دير کرده است
در آيينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است
او براي هميشه دير کرده است....
اینم یه مطلب علمی
بشر پر حرف ترين موجود روي زمين است. اين آمار را اخيرا از سوي پزشکان روسيه منتشر شده.
اين محققان حد متوسط عمر بشر را هفتاد سال گرفته اند که در اين مدت انسان 13 سال حرف مي زند، 6 سال غذا مي خورد و 23 سال نيز مي خوابد.
هر نفر به طور متوسط صدها تن غذا مي خورد. اگر وزن افراد را 75 تا 80 کيلو گرم بگيريم بايد گفت هر فرد در عمر خود 1250 تا 1335 برابر وزنش غذا مي خورد. در مدت يک روز يا 24 ساعت 1000 ليتر هوا تنفس مي کند وقلبش در هر 1 دقيقه 80 تا 100 بار مي زند. با اين شرايط قلب انسان در طول زندگيش دو ميليارد و58 ميليون بار بدون وقفه واغلب بدون کوچکترين مشکلي مي زند.
انسان تنها موجودي است که راست قامت است و روي دو پا راه مي رود ودر طول روز به طور متوسط 20 هزار قدم بر مي دارد يعني 7 ميليون قدم در سال. در 70 سالگي تعداد اين قدمها به 500 ميليون مي رسد يعني 500 هزار کيلومتر راه رفته. با اين محاسبات مي توان نتيجه گرفت که هر فرد در طول زندگيش مي تواند 9 بار کره ي زمين را دور بزند و با پاي پياده به کره ي ماه برود با توجه به اينکه فاصله زمين تا ماه 390 هزار کيلومتر است .....
بدن انسان به وسيله ي پوشش شگفت انگيزي محافظت مي شود. اين پوشش پوست بدن است که در هر ساعت 30 ميليون ميکروب روي آن مي نشيند و 29 ميليون آن کشته مي شود و پس از 2 ساعت از اين 30 ميليون فقط 7 هزار تاي آن باقي مي ماند.
در بدن انسان بين 2 تا 4 ميليون نقطه ي درد و جود دارد که حساسيت آن نسبت به موقعيت پوست بدن فرق دارد. بدن انسان قدرت مقاومت شگفت انگيزي دارد و مي تواند گرماي 44 تا 45 درجه را تحمل کند و حتي اگر به تدريج گرم شود در فضاي خشک مي تواند 150 تا 160 درجه حرارت را تحمل کند و بالاترين ميزان برودت که بدن قادر به ايستادگي در برابر آن است 27 درجه زير صفر است.
انسان مي تواند 52 روز تنها با خوردن آب زنده بماند. حساسترين عضو بدن چشم است که مي تواند 10 هزار رنگ را تشخيص دهد وبالاخره اينکه نوزادان تا 8 ماهگي دنيا را سياه وسفيد مي بينند.
بعد از مبارزه موفقیت آمیز با اراذل و اوباش، طرح وسیع مبارزه با چکمه آغاز گردیده است.
از آنجائیکه در جهان پا برهنگان تازیان چکمه وجود نداشته است ، لذا حدیثی هم در این باره یافت نمیشود.
در نتیجه اطلاعات عمومی و شرعی ماموران در باره چکمه بسیار نافص است.
سردار خان برای حل این مسئله حیاتی پس از مذاکره مفصل با با علمای اهل فن جزوه ای را چاپ و در اختیار یک یک ماموران انتظامی قرار داده است تا با کمک آن بتوانند طرز برخورد با چکمه پوشان را بیاموزند.
این جانبه بعد از تلاش بسیار و پرداخت پول چائی موفق به دریافت یکی از آنها شدم که در این سایت بطور اختصاصی نقل میکنم.
نوع نوک تیز و خطرناک
با صاحب این نوع چکمه تنهائی برخورد نکنید زیرا که با لگد کوچکی با نوک این چکمه از پا در خواهید آمد.
برخورد حداقل توسط سه نفر دو تا از پشت و نفر سوم از جلو که از پایش در بیاورد و روانه خانه اش کند.
در صورت مقاومت استفاده از اسلحه مجاز است
چکمه بسیار محرک و حرام
خورد با این نوع چکمه پوشان فقط توسط مامورین زن مجاز است. در صورت نبودن مامور زن...ماموران مذکر چشمان خویش را درویش نمایند.
طرز درویش نمودن چشمان...در جزوه بعدی!
چکمه مکروه
بحال خودشان بگذارید تذکر کوتاه کافیست. البته پوشیدن این نوع چکمه فقط با گواهینامه پایه 1 رانندگی مجاز میباشد.
دو نوع چکمه حرام
البته نوع بند دارش بسیار تحریک کننده است . بشدت برخورد کنید.
نوع بی بندش اگر زیر چادر باشد بلا مانع است...بشرطیکه سیاه باشد و دیده نشود.
چکمه سوار کاران
سوار کار را دستگیر کنید ولی به اسب کاری نداشته باشید زیرا که سر و کله زدن با انجمن حمایت حیوانات در سر دارد.
خوشبختانه انجمن رسمی حمایت از زنان نداریم
چکمه نا محرک
هیکل زنان را خپل میکند و محرک نیست ،البته رنگ سیاه یا قهوه ای آن مستحب تر است .
چکمه حلال
این نوع چکمه همراه با باقی تن پوش بسیار حلال است، بطوریکه میبینید شلوار در داخل چکمه است ولی محرک نیست.
برخلاف تصویر بعدی!
چکمه بسیار حرام
بشدت برخورد کنید صاحبش را لای نمد بپیچید و به کلانتری ببرید.
زدن چند ضربه شلاق بسیار مستحب است...میدانید که به کجاش
چکمه پاسدار باشی یا همون چکمه قلچماقی
بسیار بسیار حلال ، از برکت چنین چکمه هائی من سردار شدم تا امر به معروف کنم و دمار از روزگار منکر در بیاورم.
و صد البته تشخیص معروف و منکر نیز با من است.
چکمه حشری
رفتار سوئی با صاحبش نکنید. یکراست بیاوریدش نزد من تا خدمتش برسم.
جدید ترین خبر چکمه ای
طبق فتوای وزارت ارشاد اسلامی دستور حذف نقشه ایتالیا از کلیه نشریات و بخصوص کتاب های درسی صادر گردید.
عزیزترینم ..
میدانم پر از دلتنگی هستی ..
میدانم که تنهایی ..
و تکرار این همه تکرار بر قلبت چنگ میزنند ..
گاهی امید از تو میگریزد ..
وگاهی ترس سر در پی تو میگذارد ..
میدانی گلم ..
زندگی سرشار از تناقض است ..
و تکرار ها در تکامل تو نقش دارند ..
اما این بار من در کنارت هستم ..
بخدا که من هم خسته ام ..
خسته از بیهوده بودن ..
از تضاد ها دیگر خسته شدم ..
تو برایم نسیمی هستی ..
که گرده افشانی امید هایم را به عهده دارد ..
بگذار با تو به فردا برسم ..
بگذار فردا را در نگاه تو دریابم ..
بگذار دل شکسته ی من با دل تو یکی شود ..
میخواهم در آغوش تو مرحم زخم دل تب دارم را جستجو کنم ..
مبادا مرا نفرین کنی ..
که نفرین هم از من گریزان است ..

چشهایم را باز میکنم
صبح شده است
من بیدارم
بیدارتر از همیشه
لبخند می زنم
پس از سالها اندوه بی حاصل
سلام میکنم
به خودم، به خدا و به زندگی . .. .
صورتم را میشویم
از تمامی نقاب ها ،نقش ها و . . .
دستانم را باز میکنم تا زندگی ام را اندازه بگیرم
وسیعتر شده
وسیعتر از همیشه
خوب است
احوالم را می گویم .. . .
جمع میکنم و به کناری میگذارم
هم رختخوابم را و هم خاطرات گذشته را
مزاحمند .. .
می نوشم
چای ام را همراه طعم شیرین آزادی ...
صبح شده است
یک صبح دل انگیز بهاری
. . .
. ..
..
بر میخیزم
زندگی شروع شده است
. ..
تو هم بر خیز
درنگ مکن. .
دیر می شود
.. .

« نوروز »
شاید دویدن در کوچه های خاکی شهر باشد
پیشاپیش بادبادکی که پرواز نمی کند
و دلهره یُ گم شدن عیدانه ها
در جیب های کم عمق کت و شلوارهای آهار دار نو
« نوروز »
شاید جست و خیزی شادمانه باشد
در بستر علف های تازه رو
در همهمه ی آش رشته
و هیاهوی کاهو سکنجبین
در روز دردانه« سیزده بدر»
« نوروز »
شاید دست هایی باشد
چفت شده در هم
و پچ پچ رازهای ناگفته
در کوچه های خلوت پیچاپیچ
« نوروز »
شاید سفری دو نفره باشد
پر از دلهره ی قهر
و اشتیاق آشتی
و چیدن چاغاله های نارس بادام
از باغ های غریبه ی ممنوع
« نوروز »
شاید همه چیز باشد
از شیرینی گس کودکی
تا تلخی مؤقر موهای نقره ای
نوروز شاید رویای مکرری باشد در خواب؛
« خواب زندگی»
عیدتون مبارک![]()
به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛ تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض لحظه هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو كه تنها نمي موني من تنها رو دعا كن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها كن
دست تو اول عشق بپسرش به آخرين مرد
مردي كه پشت يك ديوار واسه چشمات گريه مي كرد

زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه ي آرزوهاش پر کشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاهشو گوشه اي دوخت
چشمش افتاد به قفس، دل اون بد جوري سوخت
زود پريد روي درخت، تو قفس سرک کشيد
تو چشم مرغ اسير غم دل تنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد، رفت توي قفس نشست
تا که از حرف هاي مرغ، شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالا ها سوار ابر ها بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونه ش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک اون رو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنها يي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد ميان قفس وزيد
آسمون سرخ آبي شد سوز برف از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ، مرد و موندگار نشد
چشماشو رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد
مهرباني و صداقت تو درست به ظرافت گلبرگ هاي يک گله نوشکفته است که براي يه پروانه خسته بهترين جاي رسيدن به آرامشه

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
گفت: جايي که ميري مردمي داره که
مي شکننت نکنه غصه
بخوري من همه
جا باهاتم
. تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،
قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم
که همراهيت کنه
!!!
!!
!

Happy your birthday Samira hope to be healthy and wealthy all over your life
اینم یه کیک خوشمزه واسه سمیرا خانم![]()

فقط ببخشید شمع کم داشتیم
شما بی زحمت هر یه شمع رو ۳ تا حساب کنید![]()

تصور کردنت ساده است.
به هر شکل که خودم میخوام.به شکل یه آشنای دور یا شکل یه دوست نزدیک.
تصورت میکنم توی یه لباس سفید.سبزی چشم های قشنگت بیشتر به چشم هام میاد.
چقدر ساده و چه صمیمی!
می تونم هر چقدر میخوام نگاهت کنم و تو همونطور زیبا و دوست داشتنی بدون کوچکترین حرکتی بی اجازه ی من به من زل زدی.
می تونم هر قدر که دوست دارم بهت بگم دوست دارم!
این دوستت دارم ها رو مدتی هست که دارم با خودم یدک می کشم.مثل یه امانتی که منتظرم یه روز به صاحبش برسونم.
چقدر توی خیال قشنگ تری!زیبا و معصوم!
حتی در حد یک نگاه!
توی نگاهت همه چیزم رو می بازم...
راستی چرا توی دنیای به این بزرگی تو شدی گمشده ام؟!
پیدا کردنت خیلی سخت بود برام.اما حالا واسه همیشه دارمت!
چقدر نزدیکی به من و چقدر دور!
چقدر دوست داشتنی و چه دست نیافتنی!
این روز رو دوست دارم.
یه روز عادی واسه تویی که نوشته هامو میخونی.یه روز عادی واسه همه شاید ...اما من این روز رو دوست دارم...شاید چون حس میکنم مال منه...مال من...
عجیبه که همیشه دلم میخواد این روز رو یه جورائی استثنایی بگذرونم.همیشه همه چیزائی که دوستشون دارم دوست دارم با همه فرق داشته باشن...البته ممکنه این تفاوت فقط تو ذهن من باشه...یه حس غریبه...میخوام کارهائی که هیچ وقت انجامشون نمیدم یا جاهائی که هیچ وقت نمیرم تو این روز انجام بدم و برم...اما تنها...من شاید جزو معدود آدمائی باشم که این روز رو تنها میگذرونن.
گاهی از خوشحالی میخندم و گاهی از غصه گریه ام میگیره...آره...من حتی توی این روز هم گریه میکنم...
خوبه که این یه روز رو خودم تصمیم میگیرم چطور بگذره...من آزادم...
آخه بقیه روزهام همش دارن از هم تقلید میکنن...اگه همینطور پیش بره من توی این دنیا خوابم میبره...این روز میتونه پلکهامو باز کنه...حس میکنم هنوز هستم...منو بیدار میکنه...آره من باز هم هستم...
این روز هم میگذره با پرسه زدن های بی هدف...با دیدن صحنه هایی گاه به گاه فکاهی از زندگی تجاری...این روز هم میگذره...
توی این روز بیشتر به نبودنم فکر میکنم...بعد از مرگ من چه اتفاقی می افته؟آب از آب تکون میخوره؟دنیای بدون من چقدر با دنیای با من فرق داره؟دنیای بدون من چه شکلیه؟یعنی میشه آدم بمیره و بعد از مرگش یه سوراخ گنده وسط دنیا خالی بشه که هیچ کس نتونه پرش کنه؟خیلیها رفته اند و این سوراخهای خالی و گنده رو توی دنیا جا گذاشته اند و کسی هنوز هم نتونسته جای خالی اونها رو پر کنه...پس ممکنه...ولی من...هنوز هستم.
گاهی احساس میکنم هیچ کاری از دستم بر نمیاد...این موقعهاست که دلم میخواد یه جورایی خودم رو عوض کنم...گاهی احساس میکنم توی این دنیای به این بزرگی فقط یه بیننده هستم...بیننده ای که وقتی از دیدن بعضی تصاویر خسته شد کانال رو عوض میکنه...ولی باز دلش شور می افته که آخر ماجرا چی میشه و بر میگرده به عقب...لابه لای همین رفت و برگشتهاست که دلم میخواد خودم باشم...یعنی کسی نباشم که مجبوره فقط نگاه کنه یا تقلا کنه برای هیچ...
حس بدی است...من یه عالم حرف دارم برای گفتن...من خیلی وقتها برای مسائل خودم هم فقط یه بیننده هستم...فقط نگاه میکنم و تسلیم میشم...
چه خوب بود این جور وقتها دکمه ی خاموش رو پیدا میکردم...
کی این دکمه رو فشار میدن...نمیدونم...
من حداقل توی این روز بازیگرم... بیننده نیستم...من هستم...
ایول ایرونی جماعت !!
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

گاو ما ما می كرد... گوسفند بع بع می كرد... سگ واق واق می كرد... و همه با هم فریاد می زدند:
شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود. حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد. كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد. پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه دیگر می شكند. پتروس درحال چت كردن غرق شد.

برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود. ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.
خانه مثل همیشه سوت وكور بود. الآن چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد، او كلاس بالایی دارد، او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد؛
به همین دلیل است كه دیگر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
سیر تکامل دختر خانمها
سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم
سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی
سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن
سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن
سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می دونم
سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه
سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن
سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه
سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کی میخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی



متولد می شوی که آسمان پر از ستاره شود؟
متولد می شوی که رود ها تا همیشه جاری باشند؟
چه تولد زیبایی
بی شک متولد می شوی تا مهتاب برای همیشه بدرخشد
آری
تو متولد می شوی تا یک نفر را دوست داشته باشی
اما او تو را دوست نداشته باشد...........چه تولد غمگینی
تو متولد می شوی که یک نفر تو را دوست داشته باشد
اما تو او را دوست نداشته باشی...........باز هم چه تولد غمگینی
با تولد تو جهان برای یک نفر سخت زیبا شد
و همان یک نفر سخت دیوانه
پس
ای بهترین بهترین ها و ای دوست دارترین دوست داشتنی ها
دوستت دارم
هزار و هزاران بار تولد زیبایت مبارک


|¯`'•.¸یکـــتا جان تولدت مبارک¸.•'´¯|![]()

..:: عمرتون صد شب يلدا... ::..
بگو يلدا تو کجايي؟ چرا تو خواب و خيالي؟
امون از دل شکسته! واي از اين حرف نگفته
چرا يلدا بي قراري؟ توي فکر يه سرابي
اين همه حرفاي کهنه چرا توو دلت نشسته
تو اگه بخواي ميتوني آره يلدا تو ميتوني..
تو که شبهات پره عشقه اين صداي خسته زشته
دور شو از غم زموونه نگير از دنيا بهوونه..
اين زمين پر از صداته پر زعشقه توو چشاته
پس بمون توو اين نشونه توي راه عاشقونه..
وبلاگ.2khtarope3ar. شب خوبی رو کنار عزیزانتون برای شما آرزو میکنه
راستی شمردن جوجه ها یادتون نره

چه قدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی، احساس کنی که هنوز دوستش داری.
چه قد سخته که دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده.
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز نتونی بگی....
چه قدر سخته گل آرزوهاتو، توی باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آروم زیر لبت بگی:
گل من باغچه ی نو مبارک......
وقتی چمدانهایش رابه قصدرفتن بست نگفتم: (( عزیزم این کاررانکن)) نگفتم ((برگرد و یک باردیگر به من فرصت بده.)) وقتی پرسید دوستش دارم یا نه؟ رویم را برگرداندم. حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم. نگفتم:((عزیزم متاسفم چون من هم مقصربودم.)) نگفتم:((اختلاف ها رو کنار بگذاریم)) چون تمام انچه می خواهم عشق و وفاداری و مهلت است.)) گفتم اگر راحت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد.)) حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش راپاک نکرده ام نگفتم:اگر نباشی زندگیم بی معنی خواهد بود. فکر می کردم ازتمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد. اما حالا تنها کاری که میکنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم. نگفتم:جاده بیرون خانه طولانی و بی انتهاست. گفتم:خدانگهدار موفق باشی خدا به همرات.او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم.

»کـــــلکل«
مدتیه دلم واسه یه کـــلکل حسابی تنگیده![]()
برا همین این مطلب رو زدم که دخترا و پسرای باحال بیان و کلکل کنن.
قبل از شروع بهتر دوتا مطلب مهم رو یاد آوری کنم :
1- هدف از این قسمت فقط سرگرمی بوده و تمام مطالب آن جنبه طنز خواهند داشت .
2- به هیچ شخصی نباید توهین شود .![]()
مطالبتون رو تو نظرات بنویسین تا بعد از تایید با اسم خودتون اینجا نوشته بشه
اولین مطلب رو هم خودم میدم
|¯`'•.¸ امیـــــر ¸.•'´¯|:
اگه گفتین چرا خانما سنشون ثابت میمونه و بیشتر نمیشه....؟
واسه اینکه صبر میکنن تا عقلشون به سنشون برسه![]()
|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|


One day you found a heart,
Without knowing that it had been broken in more ways than one.
With unending love, and care as gentle as the petals on a rose,
You taught it to love again.
A kind of love that knows no bounds,
To love more than it knows it ever could, infinitely.
It beats, knowing that there's more that comes.
Every hour of every day, it feeds it thought, each smile.
A heart that's hungry, yet only one could feed it.
One heart made for only one other.
Two half beats come together to make one whole,
It then beats stronger.
One can not survive without the other.
One day, you asked for the hand of the person with half a heart.
I said, yes.
Today, I still say yes, on one condition, that it is forever.
And I ask for yours.
With Love![]()
ببخشید این جسارتو، که گفته بودیم عاشقیم
گفته بودیم واسه شما، ما تنها مردِ لایقیم
ببخشید این جسارتو، ماه قشنگ نازنین
جای شما آسمونه، جای ما خاک این زمین
ببخشید این جسارتو، که دل هنوز دربه دره
یه عمره که گلیممون، از پای ما کوتاه تره
مارو ببخشین که رو باد، خونه می ساختیم براتون
مارو ببخشین که هنوز، یادمونه خنده هاتون
مارو ببخشین که هنوز، خوابها رو جدی میگیریم
به حرف اون که دوست داریم، زنده میشیم و می میریم
ما کجا... شما کجا...، شما زیادین واسه ما
ما کم میاریم پیش اون چشم عسل ریزه شما
ببخشید این جسارتو، ببخشید این جسارتو...
من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت
من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد
فریاد زنم فریاد:
من عشق نمی خواهم...
معشوق نمی خواهم…
می خندم و می رقصم
فریاد زنم فریاد:
اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خورد، افسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم
او خوب و وفادار است! ، من خسته و رنجورم
امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق، بیگانه نمیداند
لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز
دنیای خودم گرم است
« من دوست نمی خواهم »

چرا این قدر می آیی به خوابم؟
چه میخواهی تو از حال خرابم؟
تو که در آسمانت ماه داری
هزاران مثل من گمراه داری!
شبت لبریز از صدها ستاره
شب من چون گلیمی پاره پاره
تو بازیگر ولی من پنبه دوزم
سپیده بخت تو من تیره روزم
تو داری پشت سر البرز سنگی
ولی من دشنه هایی از دو رنگی
تو اهل شهر دود و پر ترافیک
من اهل شرجی و شبهای تاریک
حلالم کن اگر بیهوده گفتم
اگر حرف دلم را با تو گفتم!
• گريه نكن • شيطوني نكن • دست تو دماغت نكن• تو شلوارت پيپي نكن • مامانت رو اذيّت نكن• روي ديوار نقاشي نكن • انگشتت رو تو پريز برق نكن • دمپايي بابا رو پات نكن • به خورشيد نگاه نكن • شبها تو جات جيش نكن • تو كمد مامان فضولي نكن • با اون پسر بيتربيته بازي نكن • اسباببازيها رو تو دهنت نكن • زير دامن دختر شمسي خانوم رو نگاه نكن • دماغت رو تو لوله جاروبرقي نكن
دورهي دبستان:
• موقع رفتن به مدرسه دير نكن• پات رو تو جاميزي نكن • ورقهاي دفترت رو پاره نكن • مدادت رو تو دهنت نكن • به دخترهاي مدرسه بغلي نگاه نكن • تخته پاككن رو خيس نكن• حياط مدرسه رو كثيف نكن• با دخترها شمسي خانوم ((دكتربازي)) نكن• دست تو كيف بغل دستيت نكن • تختهسياه رو خطخطي نكن• گچ رو پرت نكن • تو راهرو سرو صدا نكن • تو كلاس پچپچ نكن • ATARI بازي نكن
- دوره ي راهنمايي:
• ترقّه بازي نكن • SEGA بازي نكن • جاهاي بدبد فيلمها رو نگاه نكن• موقع برگشتن از مدرسه دير نكن • تو كوچه فوتبال بازي نكن• دست تو جيبت نكن• با مامانت كلكل نكن• تو كلاس صحبت نكن• بعد از ظهر سروصدا نكن • با دختر شمسي خانوم منچ بازي نكن• اتاقت رو شلوغ نكن • روي ميز بابات كتابهات رو ولو نكن • با بچّههاي بيادب رفت و آمد نكن• جرّ و بحث نكن
- دوره ي دبيرستان:
• با كامپيوتر بازي نكن• تو حموم معطّل نكن• تقلّب نكن• با دوستات موتورسواري نكن• عصرها دير نكن• با دختر شمسي خانوم صحبت نكن • با بابات دعوا نكن• تو كلاس معلّمتون رو مسخره نكن• تو خيابون دنبال دخترها نكن• مردمآزاري نكن• نصف شب سرو صدا نكن • چشمچروني نكن
- دوره ي دانشگاه:
• رشتهاي رو كه دوست داري انتخاب نكن• ۲۴ ساعته چت نكن• سر كلاس درس غيبت نكن• با دختر شمسيخانوم دل و قلوه ردّ و بدل نكن• خيابونها رو متر نكن• تو سياست دخالت نكن• با دخترهاي مردم هر كاري دلت خواست نكن• شب براي شام دير نكن• با مأمور پليس كلكل نكن• چراغ قرمز رو عشقي رد نكن• موبايلت رو Reject نكن• حذف پزشكي نكن• آستين كوتاه تنت نكن • همه رو دودره نكن
- دوره ي سربازي:
• موهات رو بلند نكن• روت رو زياد نكن• از اوامر سرپيچي نكن• فرار نكن• با اسلحه شوخي نكن• غيبت نكن• به آينده فكر نكن• درگيري ايجاد نكن• به فرمانده بياحترامي نكن• غير از خدمت به هيچ چيز ديگري فكر نكن• با رئيس عقيدتي جرّ و بحث نكن• اعتراض نكن• با دختر شمسي خانوم نامهنگاري نكن• از تلف شدن وقتت ناله نكن• از آشپزخونه دزدي نكن
- دوره ي شوهر بودن:
• با زنت شوخي نكن• زنت رو با دختر شمسي خانوم مقايسه نكن• به زنت خيانت نكن• با دوستانت الواتي نكن• تو Orkut خودت رو Single معرفي نكن• به زنهاي ديگه نگاه نكن• موبايلت رو قايم نكن• از عكسهاي قبل از ازدواجت نگهداري نكن• پولت رو خرج دوستات نكن• رفتار دوران مجرّدي رو تكرار نكن• غير از زندگي مشترك به هيچ چيز فكر نكن• ريسك نكن• بدون اجازهء زنت هيچ كاري نكن
- دوره ي پدر بودن:
• بچّه رو تنبيه نكن • به بچّه بيتوجّهي نكن• بچّهت رو با بچّههاي ديگه مقايسه نكن• به بچّه توهين نكن• بچّه رو از بازي منع نكن • بچّهت رو به كتك زدن بچّهء دختر شمسي خانوم تشويق نكن• با بچّه كلكل نكن• بچّه رو محدود نكن• به مادر بچّه بيتوجّهي نكن• بچّه رو به هيچ چيز مجبور نكن• آزادي بچّه رو محدود نكن• به حلالزاده بودن بچّه شك نكن• از خواستهاي بچّه چشمپوشي نكن
- دوره ي پيري:
• براي بچّههات مزاحمت ايجاد نكن• نوههات رو لوس نكن• با پيرزنهاي ديگه معاشرت نكن• به خاطراتت فكر نكن• پولت رو خرج نكن• هوس جووني نكن• غير از آخرتت به هيچ چيز فكر نكن• با زنت بيوفايي نكن• از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتي نكن • لباس شاد تنت نكن• به بيوه شدن دختر شمسي خانوم توجّه نكن• تو وصيتنامه، هيچكس رو فراموش نكن• از گذشته ناله نكن• به هر كي رسيدي، نصيحت نكن• به آينده فكر نكن
- دوره ي پس از مرگ !
• حالا ديگه دورهء نكن تموم شد! حالا هر كاري دلت ميخواد بكن...
اوني که مدعي بود عاشقته
تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
بي خبر رفتو تو اين بي راهه ها
ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت
........
من و هر ثانيه و جنون تو
واسه من همين خيالت هم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن
ما که دستمون به هم نميرسه
با حرير پيله هاي کاغذي
واسه من جادرو ابريشم نکن
من به پروانه شدن نميرسم
حرمت فاصله مونو کم نکن

















وااااای من امروز خیلی خوشحالم
آخه تولد |¯`'•.¸عاطفـــه ¸.•'´¯| جونمه
خوشگلم تولد مبـــــــارک

![]()
روز تولد تو ميلاد عشق پاکه
براي شکر اين روز پيشانيم به خاکه
![]()
میدونی که من دست پختم عالیه
(یه کیکی برات پختم که....)
پس حالا بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی![]()

به اندازه ی همه ی مهربونی هات دوستت دارم![]()


از طرف پسر خاله |¯`'•.¸امیـــــر¸.•'´¯|
لطفا دختر خانم ها از پست بعدی شروع کنند به مطالعه وبلاگ
روشهای کاربردی و ۱۰۰٪ تست شده برای حالگیری از خانم ها
1- تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چشماش از یکی دیگه بپرسید![]()
۲- پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید رو بوق
۳- توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید
۴- توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو عوض کنید
۵- توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید
۶- توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید خوشتون نیومد و برید
۷- توی جشن تولد یکی از دخترا فامیل تا اومد شمع ها را فوت کنه زودتر از اون همه رو خاموش کنید ![]()
۸- اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد بلافاصه بگید چقدر قدیمی بود![]()
۹- اشتباهات لغوی دخترارو موقع صحبت کردن تکرار کنید و بخندید![]()
۱۰- تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذارید
۱۱- عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد نظرتون
۱۲- روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نکنید
۱۳- اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید
۱۴- تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بر گردونید
۱۵- چاق بودن و بی ریخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونید ![]()
۱۶- به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده
۱۷- شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش درش رو باز کنه
۱۸- زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر خنده
۱۹- از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش عقبه![]()
۲۰- توی یه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند بخندید
۲۱- توي خيابون به يه قسمت از لباس يه دختر خيره بشيد و بزنيد زير خنده (نمي دونيد دختره چه حالي مي شه)![]()
تقصیر خودتونه من که گفتم نخونین![]()
اينا رو ميدونستي ؟
آيا ميدانستي که،طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست
آيا ميدانستي که،زرافه تار صوتي ندارد و لال است و نميتواند هيچ صدايي از خود در آورد
آيا ميدانستي که،موشهاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا ميكنند ،كه در عرض هجده ماه دو موش صحرايي قادرند يك ميليون فرزند داشته باشند.
آيا ميدانستي که،جنين بعد از هفته هفدهم خواب هم ميتواند ببيند.
آيا ميدانستي که،زرافه ايستاده وضع حمل ميكند و نوزادش از فاصله 180 سانتي متري به زمين مي افتد.
آيا ميدانستي که،1300 كره زمين در سياره مشتري جاي مي گيرد.
آيا ميدانستي که،سريعترين پرنده شاهين است و ميتواند با سرعت 200 كيلومتر در ساعت پرواز کند
آيا ميدانستي که،اولين اتوموبيل را مظفرالدين شاه قاجار وارد ايران كرد
آيا ميدانستي که،قدرت بينايي جغد 82 برابر قدرت ديد انسان است
آيا ميدانستي که،در شيلي منطقه ي صحرايي وجود دارد كه هزاران سال است در آن باران نباريده است
آيا ميدانستي که،وزن اسكلت انسان بالغ سيزده تا پانزده كيلوگرم است
آيا ميدانستي که،زرافه ميتواند با زبانش گوشهايش را تميز کند
آيا ميدانستي که،خرگوش و طوطي تنها حيواناتي هستند كه ميتوانند بدون برگشتن اشياء پشت سر خود را ببينند
آيا ميدانستي که،اگر همه يخهاي قطب جنوب آب شود بر سطح آب اقيانوسها هفتاد متر اضافه مي شود و در اين صورت يک چهارم خشکيهاي کره زمين زير آب ميرود.
آيا ميدانستي که،كبد يا جگر تنها عضو داخلي بدن است كه اگر با عمل جراحي قسمتي از آن برداشته شود دوباره رشد ميكند
آيا ميدانستي که،اگر در يك سال هيچ يك از نسلهاي يك جفت مگس نر و ماده از بين نروند ، حجم مگسهاي متولد شده با حجم كره زمين برابر ميشود
آيا ميدانستي که،رودي در كامبوج شش ماه سال ازشمال به جنوب و شش ماه ديگر سال از جنوب به شمال جريان دارد
آيا ميدانستي که،سريع ترين عضله بدن انسان زبان است
آيا ميدانستي که،بدن انسان پنجاه هزار كيلومتر رشته عصبي دارد.
آيا ميدانستي که،در برج ايفل دو ميليون و نيم پيچ به كار رفته است.
آيا ميدانستي که،طول رگهاي بدن انسان پانصد و شصت هزار كيلومتر است.
آيا ميدانستي که،هشت پا با وجود داشتن بدني بزرگ ميتواند از سوراخي به قطر پنج سانتيمترعبور كند.
آيا ميدانستي که،تنها موجودي كه ميتواند به پشت بخوابد انسان است
|¯`'•.¸خود کشـــــــی ¸.•'´¯|
اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو میکشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنجهای فراوان يا بالعکس صورت ميگيره
به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش ميارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد
اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دستهبندي ميكنيم
کسی که در عشقش شکست خورده
کسی که ور شکست شده
کسی که قاط زده
کسی که از زندگی خير نديده
کسی که بدجوری روش فشار اومده
کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه
و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده
افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم میرن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه
شما جزو كداميك از دستههاي بالا هستيد؟
حالا فرض میکنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل ميكنه و عزمشو برای خودکش جزم ميكنه. به دور برش نگاه ميكنه و اين وسايل رو ميبينه
طناب
سيخ کباب
کبريت آغشته به بنزين
قرض دياز پام
آمپول هوای تهران
دندون مصنوعی حاج خانمشون
لوله گاز
پاکت نايلون
چاقوی ميوه بری
نخ کاموايي
سوزن لحاف دوزی
تيغ ريش تراشی مصرف شده
مرگ موش
خب... براي شروع بد نيست
ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب ميكنم:
« تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه»
فرض کنيد درب اتاق شما رو میشکنن و شما رو در حالتی پيدا میکنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب میخوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ سگارو (زمبه) از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه
نه... خودتون جای تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمیخوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمیده؟
قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتنیتر باشه تا دل همه حسابی بسوزه
با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزی... و خفهگی با گاز رو خط بگيريد
يه بنده خدايي از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره
ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد
فقط بدی کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشی ترحم کسی رو بر می انگيزه؟
يا اونايي که روی سرشون نايلون میکشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب میبندن و يا اونايي که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له میشن... اينا همشون ديوونهان
خودکشی ايدهآل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و ... باشه
ژاپنیها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه فرو میکنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس می کنيد که توی سينه تون آب جوش داره قل ميزنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتما میميريد
يه جور خودکشی که بيشتر بين شکموها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره
چون حداقل گشنه نميميری! و خوبی مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمیرسی و معمولا زنده میمونی. نمونهاش اينكه: يه بنده خدايي که با سیتا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بریها به هوای اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد وديد: ای دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو میجوه. زنده بگوری خداييش وحشتناکه
اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد
يه موضوع مهم توی خودکشي، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو ميکشن، وسط يا آخر کار پشيمون میشن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويي برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله میکنه و فرو میکنه توی حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون ميشه و اين درحاليه که داره خفه میشه... يارو میدوه بيرون و از شدت عجله از روی پلههای آپارتمان پرت میشه پايين و میميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگي !!
نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولانی باشه
مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول میکشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد
يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا
پس عاقلانه تر رفتار کنيد
تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد
زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش)
مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد
بهترين لباستونو تنتون کنيد
حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد
خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد
موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه
لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه
يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه
اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست)
رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد
يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد
دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه
برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما
قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد
قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره
بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشي
اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و روياييتر به نظر مياد و اشک آور تره
در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه
قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه
خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد
برای آقایون
«استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد
تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو
خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو
هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد
يک ساعت بعد... شما مرديد
خدا رحمتتون کنه
برای خانم ها
« سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد
بريد زير پتو
اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه
حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه ميره
خواهش میکنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد
مرسی
توی جهنم میبينمتون

آسمان آبي بود
خورشيد مي تابيد
باراني نم نمك مي باريد
دشت ، پر بود ز گلهاي اقاقي سپيد
و شقايقهايي ، سرخ تر از دلهامان
روزها بي فرجام
شبها مهتابي
ماه آرام در آن مي تابيد
عشق بوي خوش خوشبختي داشت
و همه مردم شهر، پُر احساس كبوتر بودند
پُر پرواز نگاه
كه پلي بود ميان دلها
***
ناگهان طوفان شد
دست غارتگر باد
عشق را با خود برد
جاي باران تگرگ مي باريد
سرما بود و سردي نگاه
شبها بي فرجام
روز رنگ شب و تنهايي داشت
و در آن ظلمت سرد
كس ندانست كه عشق
در قفس زنداني است

در زمانهاي بسيار دور،در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت.او تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از ميان آنان دختري سزاوار را برگزيند.
روز موعود فرا رسيدو شاهزاده به دختران گفت:به هر يك از شما دانه اي ميدهم؛كسي كه بتواند در مدت 6ماه زيباترين گل رابراي من بياورد،ملكه آينده چين ميشود.
در ميان دعوت شدگان دختر فقيري هم بود.او هم دانه اي گرفت و در گلدانی كاشت.سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد.دختر با باغبانان بسياري صحبت كردو راه گلكاري را آموخت؛اما بي نتيجه بود . گلي نروييد.
دخترك با گلدان خاليش منتظر ماند و دختران هر كدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شكلهاي مختلف در گلدانهاي خود داشتند.
شاهزاده هر كدام از گلدانها رابررسي كرد و در پايان اعلام كرد دختر بي بضاعت همسر آينده او خواهد بود.
همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است.
شاهزاده توضيح داد:اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور ميكند و آن گل صداقت است؛ زيرا همه دانه هايي كه من به شما داده بودم سنگريزه بود و امكان نداشت گلي از آنها بروید....!!
نتیجه پایانی: ای بخشکی شانس ، این نقشه هم که لو رفت .....

روزی روزگاری در یک سرزمین سر سیز و حاصلخیز با جاذبه های جهان گردی زیاد و مناطق و آثار باستانی بسیارچوپانی زندگی می کرد. چوپان قصه ما هر صبح تا شام مشغول نگهداری از گوسفندان بود. آنها را به کوه و دشت و چمنزار و رود خانه می برد و برایشان نی می نواخت و قصه می گفت و با آنها به تفریحات سالم می پرداخت.
روزی همانطور که چوپون مشغول نی زدن بود. یک شاهزاده خانومی با صد ها نفر گارد سلطنتی و اسکورت ویژه درون کالاسکه طلایی از آنجا عبور کرد. چوپان قصه ما سریع از جاش بلند شد و رفت پیش یکی از سربازان ازش پرسید که چه خبره ؟ چرا سر صدا راه انداختین ؟ مگه نمی بینید دارم با گوسفندام ریلکسیشن کار می کنم. و با چوب دستیش زد تو سر سربازه در همین لحظه همه مامورا و … ایستادن تا چوپون رو به خاطر اهانت به حضور مبارک شاهزاده خانوم مجازات کنن. که یه دفعه شاهزاده خانوم سرشو از درون اتاقک کالاسکه بیرون آورد، لبخندی زد و گفت : رهایش کنید. ما هر چه زود تر باید به قصر جناب شاهزاده بریم. من قرار است امشب ازدواج کنم.
چوپان قصه ما هم تا چشمش به چشم سرکار خانوم دوخته شد، دلش رو پای لبخند شاهزاده باخت. ولی با نامیدی سوار بر الاغ پیرش به طرف گله برگشت. از اونجایی که در نامیدی بسی امید است و …چوپان ناگهان صدایی شنید. که می گفت : ای چوپان کودن، از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز بقیش زشته! تو خجالت نمی کشی! که می خوای لقمه گنده تر از معده ات بخوری ؟
چوپان گفت : ای صدا تو کی هستی. صدا گفت من یکی از گوسفندان گله ام و می توانم به تو کمک کنم. اگر می خوای با شاهزاده خانوم عروسی کنی. باید هر کار می گم بکنی. چوپان که اصلا تعجب نکرده بود، سری به نشانه تایید تکان داد. گوسفند ادامه داد که : برو زیر درخت بلوط را بکن و ریشه بلوط را جدا کن با عسل قاطی کن و تعداد زیادی حشره دریایی را در آن بیانداز. آن را در نور ماه نگه دار و به سر و صورتت بزن. اما یادت باشد که اگر روزی به جایی رسیدی هوای ما رو هم داشته باشی.
چوپان قبول کرد و آنچه گوسفند دانا گفت : با دقت انجام داد. وقتی مواد را به صورت خود مالید تبدیل شد به یک شاهزاده پر قدو بالا حتی قوز کمرش از بین رفت. در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود. دستش رو به نی زد که یک دفعه نی تبدیل شد به یک گیتار ! بعدش دوباره اون مواد رو زد به الاغش که الاغش یک دفعه شد : بنز 8 در ! خواست سوتش رو برداره بندازه دور، که دید سوت چوپونیش تبدیل شد به یک گوشی نوکیا با یه سیم کارت ایرانسل. چوپان یکم از اون مواد روی سگ گله ریخت که سگ گله تبدیل شد به یک بادی گارد. خواست عصاشو برداره دید عصاش تبدیل شد به یک اژدها و همه گوسفنداشو یک لقمه چپش کرد. ( توضیح ضروری : باور کنید خودم هم این قسمت داستان رو نمی دونستم. فکر کنم اشتباهی رخ داده! بالاخره کاری که شده ببخشید. ) بقیه اون مواد رو هم انداخت کنار درخت بلوط که درخت تبدیل به یک قصر بزرگ شد. شاهزاده به فرصتو غنیمت شمرد و با سرعت رفت دنبال شاهزاده خانوم. وقتی تو راه بهش رسید. گیتارشو در آورد و شروع کرد. وقتی داری می ری سفر، هر چی دلت می خواد ببر ، گیتارو … خلاصه شاهزاده رو به قصر خودش دعوت کرد. و گفت : آیا حاضر هستید با من ازدواج کنید ؟ شاهزاده خانوم هم در یک مراسم با شکوه توی قصر چوپان سابق قصه ما عقد و عروسی کردن و داشتن با هم زندگی می کردن. که یک دفعه روح گوسفند مرحوم اومد و گفت : مگه نگفتم به عصا دست نزن ؟ چوپان قصه ما گفت : کی گفتی ؟ باور کن تو داستان نبود. به من چه ! ساعت داره 12 می شه می خوایم بخوابیم. روح گوسفند گریه کنان رفت و گفت : پس خودت خواستی! یه دفعه همه قصر و ماشین و … مثل اولش شدن و شاهزاده شد همون چوپان! قصر هم شد همون درخت بلوط! چوپان که از خجالت داشت آب می شد رفت پیش شاهزاده خانوم و با عذر خواهی حقیقت ماجرا رو تعریف کرد. شاهزاده خانوم هم خندید و گفت : نگران نباش من هم سیندرلا هستم و تا ساعت 12:30 مثل اولم می شم. خلاصه شاهزاده خانوم هم شد دختری با لباس های کهنه و … اما کفشش طلایی موند. در ضمن من یه چیزی نگفتم که چوپان قصه ما همون چوپان دروغگو بود. خلاصه چوپان دروغگو و سیندرلا کفش طلا رو فروختن و برای خودشون یک خونه نقلی خریدن و سالیان سال در خوشی و خوبی با هم زندگی کردند. قصه ما به سر رسید …
نتیجه پایانی : ما از این داستان نتیجه می گیریم که نویسنده داستان دچار توهم فانتزی شده است و داستان تاریخی سیندرلا را تحریف می کند.

چطور صدایت کنم؟
با چه اسمی؟
گاهی حس میکنم اسم شب را فراموش کرده ای.من مدتهاست به تکرار مکررات عادت کرده ام.صدایت میکنم با همان اسم شب...
خدای من...خدای من...خدای من...
نگذار به بودنت شک کنم.مرا به حال خودم رها نکن...
خدایا...سهم من در این دنیا چقدر است؟
سهمم را می بخشم.سهمم را می بخشم به آن خوبی که در اطرافم میبینم.انگار اجازه ندارد هرگز طعم خوشبختی را مزه مزه کند.مانند من شاید...
اما من بخشیدم سهمم را.حتی اگر به اندازه ی ذره ای مرام و معرفت انسانی باشد...
این جهان پیش رو با وعده های پر از دروغ ما را میفریبد.عصر ما پر است از نفرت و بیزاری...
من چه باشم چه نباشم...هرگز از یاد مبر نام مرا...هرگز از یاد مبر خواست مرا...
امروز باز گیج و گنگم...
خدای من مگر نه این که من موظف به تعبدم؟هدف چیست؟
من بی دقت...من بی صبر...در پیمودن راه زندگی گاهی اسیر راهنمایان گاه به گاه دروغینی شدم.به من وعده داده اند...
من موظف به تعبدم...
من سهمم را بخشیدم...

اگر به راستی می خواهید روح مرگ را ببینید ، دروازه دل خود را به روی زندگی باز کنید.
زیرا که زندگی و مرگ یک چیزند ، چنان که رودخانه و دریا هم یک چیزند.
ترس شما از مرگ لرزش جان آن چوپانی ست که در برابر پادشاه ایستاده است تا دست تفقدی برشانه اش بگذارد . آیا چوپان در زیر لرزش خود شاد نیست از این که نشان پادشاه را بر تن خواهد داشت ؟ و با این همه آیا او از لرزش خود آگاه نیست؟
زیرا که مردن چیست، مگر برهنه ایستادن در باد و آب شدن در آفتاب ؟
و نفس نکشیدن چیست ، مگر آزاد نکردن نفس از جزر و مد بی قرار ، چنان که بالا برود وبگسترد و بی هیچ مانعی خدا را بجویید؟
یکتـــا ی عزیز
می دانیم که روزهای سختی را می گذرانی و می دانیم که دست های ما در برابر مرگ ناتوان است و می دانیم که در تسلایت حتی ناتوانیم . با این همه تسلیت می گوییم و برای تو و خانواده ی محترمت آرزوی صبر می کنیم.
|¯`'•.¸ از طرف اهالی وبلاگ ¸.•'´¯|
در زمانهای بسیار قدیم وقتیکه هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،
فضیلتها و تباهیها دور هم جمع شدند، خستهتر و کسلتر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: «بیایید یک بازی بکنیم، مثلا قایم باشک...»
همه از این پیشنهاد شاد شدند و
دیوانگی فورا فریاد زد: «من چشم میگذارم!»
و از آنجاییکه هیچکس نمیخواست دنبالِ دیوانگی بگردد،
همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایاش را بست و
شروع کرد به شمردن: « یک...دو...سه...».
همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخِ ماه آویزان کرد.
خیانت داخلِ انبوهی از زبالهها پنهان شد.
اصالت در میانِ ابرها مخفی شد.
هوس به مرکزِ زمین رفت.
دروغ گفت به زیرِ سنگ میروم ولی به تهِ دریا رفت.
طمع در کیسهای که خودش دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغولِ شمردن بود:
«هفتاد و نه...هشتاد...هشتادویک...»
و همه پنهان شدهبودند جز عشق
که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد
و جای تعجب هم نیست، چون همه میدانیم که
پنهان کردنِ عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایانِ شمارش رسید،
«نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...»
هنگامیکه دیوانگی به صد رسید،
عشق پرید و در بینِ یک بوته گلِ رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد: «دارم میام، دارم میام...»
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود،
زیرا تنبلی، تنبلیاش آمدهبود که جایی پنهان شود.
لطافت را یافت که به شاخِ ماه آویزان بود.
دروغ در تهِ دریا و هوس در مرکزِ زمین،
یکی یکی همه را پیدا کرد بهجز عشق.
او از یافتنِ عشق ناامید شدهبود.
حسادت در گوشهایاش زمزمه کرد:
«تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشتِ بوته گلِ رز است.»
دیوانگی شاخهی چنگک مانندی را از درخت کند و
با شدت و هیجان آن را در بوته گلِ رز فرو کرد و
دوباره و دوباره تا با صدای نالهای متوقف شد.
عشق از پشتِ بوته بیرون آمد.
با دستهایاش صورتِ خود را پوشاندهبود
و از میانِ انگشتاناش قطراتِ خون بیرون میزد.
شاخهها به چشمانِ عشق فرو رفته بود،
او نمیتوانست جایی را ببیند.
دیوانگی گفت: «من چه کردم، چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟»
عشق پاسخ داد: «تو نمیتوانی مرا درمان کنی،
اما اگر میخواهی کاری بکنی، راهنمای من شو...»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد...
عشق کور شد و دیوانگی همواره همراهِ اوست.
برای تویی که خود و خدای خود را نشناخته ای.
برای تویی که به دنبال حقیقت میگردی.
برای تویی که از تمام سیاهی ها بیزاری.
برای تویی که نا امیدی تمام روحت را فراگرفته است.
برای تویی که به جای زنده بودن به یک مرگ عاشقانه ی ابلهانه می اندیشی.
برای تویی که زمان برایت کابوس شده است.
برای تویی که دلت حتی برای خودت جای امن بودن نیست.
برای تویی که زندگی برایت رنگین کمانی شده که گاه میاید و گاه میرود و تو هیچ گاه رنگهای زیبایش را نمی بینی.
برای تویی که عشق را میدانی و عشق را عشق نمیکنی و تمام زیبایی و لطافت روح پر طراوتت را در قفسی از جنس عادت محصور کرده ای و قفل این قفس از جنس امید است...
این اولین قدم است...
بدان چه میخواهم بگویم...
میخواهم بدانی کیستی و همه چیز را در خودت جستجو کنی...
میخواهم تو را به تو نشان بدهم...همین!
تجربه کن!
مطمئن باش که حتی اگر برایت بی نفع باشد ضرری هم در کار نیست.
زندگی را باور کن.
دستانت را در دستان گرم امید بگذار.او تو را به جایی خواهد برد...به سرزمینی که آنجا تو از هیچ به همه خواهی رسید...و تو بعد آن سفر عاشق خواهی شد...نمی خواهم بگویم عاشق چه؟چون خودت خواهی دید...و این خیلی ساده تر از آن است که فکر میکنی...
کافی است که قدم اول را خوب پیش بروی.
آماده باش...
کوله بارت را پر کن از کنجکاوی...از کنکاش...از تشنگی...کفش آهنی لازم نیست...با پای برهنه بیا...روحت را راحت بگذار...دستانت را از هر چه هست و نیست آزاد کن...پاهایت را از هر چه جاده رها...و آغوشت...و آغوشت را باز کن...برای من...
من با توام...

بازیم میدین،حتی تو،من دارم بازی میکنم"شاید"مثل یک بازیگر،واسه این میگم شاید چون حتی یه بازیگر بعد کارش به زندگی عادیش برمیگرده و خودش میشه...اما من چی؟!انگار از سر یه کاری مستقیم میرم سر یه کاره دیگه...بعد اتمام یه بازی،بازی بعد شروع میشه!
من مدتهاست"خودم"نیستم،البته از وقتی فهمیدم "خودم"یعنی چی!خسته شدم بس که اونطور بودم که از من انتظار داشتن که باشم!من میخوام"خودم"باشم!
واسه اینکه "خودم" باشم باید یه هزینه ای بپردازم،یه هزینه ی گزاف!
خنده داره ...نه؟!واسه اینکه "خودت" باشی باید خرج بدی!خرجش زیاده،از عهده ی من خارجه!
اگه "خودم" باشم،همه رو از دست میدم،حتی تو رو...! آره...مطمئنم که تو رو هم از دست میدم،چون من دیگه اونی نیستم که تو انتظار داشتی باشم!به همین سادگی...!
نه اینکه آدم بدی باشم ها...! نه...! اصلا اینطور نیست،اما عوض میشم!جسارت خیلی کارا و حرفا رو پیدا میکنم که به مزاج تو و امثال تو خوش نمیاد،خیلی جاها که سکوت میکردم،حرف میزنم،خیلی جاها که آه میکشیدم،فریاد میزنم!تو تحملشو نداری...میدونم!
واسه اینکه "خودم"باشم باید دیگه تو رو نداشته باشم،مثل خیلی چیزا و کسایی که از دست دادم واسه یه لحظه به "خود" برگشتنم!
"عادت میکنیم"...!صیغه ای که اینجا به کار میاد،"عادت میکنیم"...! اما من "عادت" نمیکنم!من هیچ وقت به هیچ چیز و هیچ کس "عادت" نکردم و نمیکنم!میدونم الآن هستند،اما فقط "الآن"هستند!شاید تا یک ثانیه دیگه همچین نیست و نابود بشن که انگار هیچ وقت نبودند...!مثل تو...!
مثل تو که ممکنه با یه حرف من اونقدر برنجی که بری و حتی صداتو از من بگیری.اما...من هم گاهی نیاز دارم به خودم برگردم...به "خودم"!
من هم نیاز دارم یکبار یکی پیدا بشه که واسه این "من" من ارزش بذاره و بخاطر اون باهام حرف بزنه...نیست...نبود...باور کن...نبود و نیست!
این یه قصه نیست...یه تجربه است.
واسه رسیدن به این تجربه خیلی جاها باختم،این تجربه ی گرانبها...!
کاش اونقدر با من یکدل و یکرنگ بودی،تا وقتایی که "خودم"میشدم،ازم نمی رنجیدی،درکم میکردی،همراهم میموندی و ترکم نمیکردی.اما باور کن از امتحان کردنش هم میترسم،از امتحانش هم میترسم،چقدر بزدل شدم من! از "خودم"بودن هم میترسم!!
توی این دنیای به این بزرگی انگار هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست،...نه...، "انگار" لفظ درستی نیست،جاش "مطلقا" بذار و دوباره بخونش! من همه ی متعلقات این دنیا رو فانی میبینم،واسه همین همیشه مثل یه هدیه بدون فوت وقت میگیرمشون.اما میدونی چی زجرم میده؟! اینکه من فقط یه امانتدارم...!این هدیه ها مال من نیستند!باید پسش بدم، یا به اون که اون بالاست یا به صاحب اصلیش که مطمئنا "من"نیستم!

من در غار تنهایی خویش مسکن گزیده ام
مدت زمان اقامتم هیچ معلوم نیست.شاید تا وقتی که تو بیایی ... و آنجا،غار باشد ،اما غار تنهایی...نه!
من در این غار تنهایی نشسته ام و به ریش همه ی مردم میخندم! به گردش این چرخ لعنتی...روزگار را میگویم...من به ریش همه میخندم!
در غار نشسته ام،بهار می شود،درختان شکوفه میزنند...تابستان از راه میرسد و من باز هم متولد میشوم...پائیز می آید و برگی نیست که بی اراده ی " او " بر زمین افتد...زمستان...اما...زمستان است و برف و برف و برف...!
من در غار تنهایی هستم،از اوج می نگرم،از نوک یک کوه بلند،به تکاپوی انسانها و گردش دوران می اندیشم،به دغدغه ی بودن و نبودن...به راستی...من می اندیشم؟!!
به این جهان نیامده ام که بنشینم و در بحر اندیشه فرو روم.نیامده ام خود را با باریک بینی های بیهوده گیج کنم...می دانم...گره ی کار به دست خودم باز خواهد شد...این راز سر به مهر در گردش روز ها و شب ها نمایان خواهد شد...زیبایی راز زندگی من در همین است. پناه آورده ام به غار تنهایی ام تا از اوج نظاره گر گردش روز ها و شب ها باشم!
مدتی است در غار تنهایی ام هستم،من را پیش از این باید در میان رفت و آمدهای زندگی تجاری دیده باشی.یادت هست؟!! من گنگ و من خسته،من پر از نگرانی و ترس، من خالی از امید. من به غار تنهایی ام پناه آورده ام،مرا به یاد آور گاهی...همان من گنگم هنوز!
گفتید و گفتم...ساکت شدید و ساکت شدم گاهی...نشانم دادی آنچه باید می دیدم...نشانه هایی که اعتقاد می طلبیدند و من اعتماد نکردم،پرسیدی و سکوت کردم... و حتی گاهی انکار!
من سعی کردم زندگی کنم...فقط سعی کردم!
راستی در این دنیای خالی به دنبال چه میگردی؟!! خوشبختی که نویدش را داده اند...شاید؟!! هان؟!! می دانم به شادی بخش های کوچکی هم رسیده ای،دلخوشکنک ها...! شیرین بودند،می دانم... اصیل نبودند،می دانی؟!!
من هم همراه تو ساکت بودم و تن دادم به این شیرینی ها...سر فرو بردم در روز مرگی تا گله ای در کار نباشد.
من سکوت کردم اما سوال ها داشتم که هرگز پرسیده نشد...چرا؟!!
مبهوت ماندم و همچنان گنگ...
به غار تنهایی ام پناه آورده ام...
به " افسانه ی آه " می اندیشم....
کجاست یاری کننده ای تا یاری کند مرا؟!

ای آسمان آغوش باز کن می خواهم به خواب خدا آیم...
می خواهم با خدا حرف بزنم...
می خواهم بگویمش از باران...
و از تنهایی قطراتش...
قطراتی که به امید دریا ، به تنهایی آسمان را طی میکنند...
قطراتی که تمام زیبایی شب بارانی را با تنهاییشان رقم می زنند ...
نمی دانم زیبایی شب بارانی از تنهایی قطرات است یا از تاریکی شب...
اما می دانم باران زیباترین نماهنگ تنهاییست ...
می دانی ای خدا ...
هر گاه رو به آسمان کردم دیدم تو در تنهاییت هیچگاه تنها نمانده ای...
چرا که همواره بوده اند انسانهایی تنها که تنهاییت را پر کنند...
نمی دانم ای خدا
تا به حال از آسمان به من نگاه کرده ای که چگونه در این شلوغی آفرینشت تنها مانده ام...
و همواره من را به امید تو تنها گزاشته اند ...
ای خدا بیدارم مکن که حرفها بسیار دارم...

ز لیلی من شنیدم یاعلی گفت
به مجنون چون رسیدم یاعلی گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یاعلی گفت
نسیمی غنچه ای را بازمی کرد
به گوش غنچه کم کم یاعلی گفت
چمن با دیدن باران رحمت
دعایی کرد و او هم یاعلی گفت
یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یاعلی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند
چو برمی خواست آدم یاعلی گفت
مگر خیبر زجایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یاعلی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم ابن ملجم یاعلی گفت

زاده ي پايان روزم ، زين سبب
راه من يکسر گذشت از شهر شب
چون ره از آغاز شب آغاز گشت
لاجرم راهم همه در شب گذشت ...

![]() |
بسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ التماس دعا |


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول ،كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ،
جهان را با همه زيبايي و زشتي ،برروي يكدگر ، ويرانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ،
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ،بر لب پيمانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم ،
كه ميديدم يكي عريان و لرزان و ديگري پوشيده ازصد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
نه طاعت مي پذيرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،پاره پاره در كف زاهد نمايان ،
سبحه صد دانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،آواره و ديوانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،
سراپاي وجود بي وفا معشوق را ،پروانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،
تا كه ميديدم عزيز نابجايي ،ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد ،
گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
كه ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش ،
بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري ،در اين دنياي پر افسانه ميكردم .
چرا من جاي او باشم .
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي
تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد ،
وگرنه من بجاي او چو بودم ،
يك نفس كي عادلانه سازشي ،
با جاهل و فرزانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !

تقدیم به کسانی که نیمه گمشده خویش را یافته اند ![]()
اکنون دیگر از بارش باران خیس نخواهید شد،
زیرا هر کدامتان سرپناهی برای دیگری خواهد بود.
اکنون دیگر سرما شما را نخواهد آزرد،
زیرا هر کدامتان گرمابخش دیگری خواهد بود.
اکنون دیگر تنهایی آزارتان نخواهد داد،
زیرا هر کدامتان همدم و همراه دیگری خواهد بود.
اکنون دیگر یک روحید در دو قالب،
بروید و در کلبه عشقتان سکنی گزینید،
و روزهای با هم بودنتان را آغاز کنید. ![]()


آمار بازدید بی سابقه ی وبلاگ در این مدت بسیارکم گروه نویسندگان رابرآن داشت، به پاس قدردانی
از شما عزیزان بخشی راهرچند کوچک به عنوان" دوست یابی"به وبلاگ اضافه کنند
بابا بیخیال خیلی رسمی شد ![]()

آقا پسرهایی که مایلند در بخش "دوست یابی" شرکت کنند، فرم زیر را در قسمت نظرات کامل نمایند
پیامهای خارج از چارچوب اخلاقی حذف خواهند شد![]()
تحصیلات : محل سکونت:
هدف از دوستی:
خصوصیات دوست مورد نظر :
ID یا E-Mail برای آشنایی
لطفا فقط " گل پسرها"
نظر بدن در غیر این صورت نظر وارد شده حذف میشود