تبليغاتX
ღ♥ღدختروپسر(حرفای خودمونی) ღ♥ღ
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد، و تو نگاه نگران مادر، نه تو دستاي منتظر يه غريبه.!!
  • مي دانم كه ديگر مرا به خاطر نمي اوري
  • هر روز نام من كم رنگ تر مي شود
  • هر روز ياد من در ذهن تو همرنگ تر با بي رنگي مي شود
  • پس چه شد ان همه گلايه از تنهايي
  • پس چه شد ان همه شكايت از شب هاي تاريك و گلايه از روزهاي جدايي...
  • تو كه ستاره ي تنهايي هايت را يافته اي
  • مرا بگو!!!!
  • مرا بگو كه چگونه خود را در ان دنياي كودكانه غرق ساختم
  • آه اي دخترك ساده دل...
  • ستاره ي ارزو هاي من خاموش مي شود
  • اسمان من تاريك تاريك مي شود
  • من در ميان شب گم مي شوم
  • من گم مي شوم در ميان روياي مبهمي از تو
  • من غرق مي شوم
  • من غرق مي شوم در ميان حرف هاي دروغين تو
  • كاش سايه ي مبهم وجودت خيالم را تهي مي كرد
  • كاش خالي مي شدم از تكرار تو
  • ديگر نام مرا خط بزن
  • نام مرا از تمام دست نوشته هايت خط بزن
  • من هم اين نام را از واژه نامه ي زندگي خط مي زنم
  • ديگر از من نشاني نخواهي يافت
  • من گم مي شوم
  • من در ميان تمام ناباوري هاي خود گم ميشوم
  • من كم مي شوم
  • ديگر از من چيزي نمي ماند...
  • من مهمان نا خوانده ي خدا مي شوم
  • من مي روم و براي هميشه از سايه ي دروغين تو رها مي شوم...
  •                                                                         ( مرسا )


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 2:9 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

امروز تنهایم

مثل دیروز و شاید همانند فردا

در کوچه پس کوچه های ذهنم به دنبال سایه ای اشنا می گردم

 کوششی بی ثمر ...نمی یابم هیچ کس را نمی یابم

در گوشه ای از خیالم تنها ذهنیتی از تو دارم ودیگر هیچ...

نه از وسعت نگاهت چیزی می دانم ونه از گرمی دستانت

تنها این را می دانم که دوستت دارم

نمی دانم شاید حتی ندانم دوست داشتن چیست!!

شاید حتی ندانم وجودت برایم از سر عادت است یا از روی دلبستگی...

اما هر چه هست برایم زیباست

با خود تصور میکنم

تو شهابی هستی که در گوشه ای از اسمان تاریک  خیالم در گذری

و من از دور نظاره گر ردی از نور تو هستم...          (مرسا)



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 8:43 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

                          ((براي همه ي كساني كه سالهاست در انتظار آزادي جاودانند))

  • پاي مي كوبيد و مي رقصيد...
  • ليكن من ...به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد
  • مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد
  • ازفرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
  • كه در عمق سكوت اين شب پر اظطراب و ساكت و فاني
  • خبرها دارد از فرداي شور انگيز انساني!
  • و من...هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
  • كنون خاموش در بندم!!
  • ولي هرگز به روي چون شما غارتگران فكر انساني نمي خندم!!
  • نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم!
  • دگر پيمان عشق جاوداني با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم...
  • شما رقاصه هاي بي سرو بي پا
  • كه با ساز هوس پردازو افسون ساز بيگانه...
  • چنين سر مست وبي قيد و سراپا زيور و نعمت
  • ببام كلبه ي فقروبروي لاشه ي صد پاره ي زحمت
  • سحر تا شام مي رقصيد...
  • قسم بر اتش عصيان ايماني
  • كه من هرگز بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي...
  •                                                                             نمي خندم!!


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 8:43 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

از دريا پرسيدم كه اين امواج ديوانه ي تو از كرانه ها چه مي خواهند؟

چرا اينسان پريشان و دربدر سر به كرانه هاي از همه جا بي خبر مي نهند؟

دريا در مقابل سوالم گريست!

امواج هم گريستند...

ان وقت دريا گفت:طعمه ي مرگ تنها ادم ها نيستند امواج هم مثل ادم ها مي ميرند.

و اين امواج زنده هستند كه لاشه ي امواج مرده را شيون كنان به گورستان سواحل خاموش مي سپارند...!



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 8:31 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

                                                SATANISM 


اغلب مردم فكر ميكنند كه Satanicmها" بدي ها را در آغوش ميكشند و شر را ميپرستند ، توانايي دوست داشتن را ندارند و اينكه سيتنيسم چيزي نيست جز عكس مسيحيت. چيزي كه كاملاً از حقيقت دور است.
Satan در لغت به معني ضديت و مخالفت است. ما با وضع كنوني مخالفيم! مخالفيم با اينبينش جمعي بسته كه ناداني را مثل يك سرطان فراگير به مردم تزريق ميكند .در عوض ما خرد، عين‌گرايي ، ماده‌گراي ، فردگرايي و نفع شخصي معقول را مي‌پذيريم و قبول داريم.
تو تنها كسي هستي كه كنترل زندگيت را بدست دارد. چيزي به اسم "خدا" زندگيت را بهترنميكند.
 
نام Satanicm به چه دليل است؟
در طول تاريخ، مبلغان مذاهب مختلف، مردم را فقط به فرمانبرداري و ايمان توصيه كرده‌اند و قدرت شخصي انسانها و شعورشان را "شر" ناميده‌اند و كتابهايي كه انسانها را به تفكر و طغيان فرا ميخواند را سوزاندند. Satanicmدقيقاً برعكس عمل ميكند. از اينرو "ضد" است.( ضد يا همان معني لغوي شيطان)

Satanicm هزاران سال پيش با اشكالي نادرست پاگرفت. در بعضي نوشته‌ها Satanicmبه عنوان پرستش شياطين و خدايان گوناگون توجيه شد. بعدها در جادوگري نمايان شد. جادوگران قدرتشان را با پيمان بستن با شيطان تضمين ميكردند. شيطان پرستي در Voodo و بت‌پرستي هم نمايان بود. تقريباً تمامي اينه نادرست است و هيچ ربطي به شيطان و Satanicm مدرن ندارد!
دو گونه Satanicm وجود دارد:
LaVey Satanicm ( يا سيتنيسم مدرن)
TheisticSatanicm( سيتنيسم خداگرايانه)
TheisticSatanicm ميگويد كه اگر خدايي وجود دارد، اهريمن است. اين سيتنيسمي است كه اغلب مردم بي اطلاع به عنوان Satanicm ميشناسند .
Satanicm مدرن در سال 1966 توسط آنتون لاوي AntonLaVey پايه‌گذاري شد. اوعقيده‌اش را تحت مجموعه‌اي به نام “Church of Satan” معرفي كرد. اين "ضدمذهب"پاسخي است بر عليه سركوب شعور و نيازهاي طبيعي بشري توسط اديان .

من از نسلی هستم
که جرات دارد به وجود خدا شک کند..
بر توانايی او شک کند ..
نسلی که جرات دارد او را نقد کند ..
او را انکار کند.. بر او بشورد و نادان بخواندش!
نسلی که اربابی نمیپذيرد .. چه اين ارباب معجزه بداند .. چه تو را از جهنمش بترساند!
:« چه کسی تو را خدا ناميد؟..
چه کسی تو را به اين درجه منسوب کرد؟..
از کجا آمدی؟ کجا زاده شدی؟.. چه کسی تو را آفريد!!؟
جز اين است که انسان تو را آفريد؟.. و هموست که تو را نابود ميکند..»
خدايان نابود ميشوند..
انسان بيافرينيم.. کاری که خدايان از انجام آن عاجز بودند....

انتون لاوي در سال 1966 كليساي شيطان را نيز تاسيس كرد در پس از مرگش اداره آن به همسرش بلانش بارتون رسید و در حال حاضر نیز توسط یكی از اعضای قدیمی آن یعنی پیتر گیلمور اداره میشود . این كلیسا تنها مكانی‌ است كه بر اساس قوانینش با استفاده از كمكهای مالی دولتها برقرار نیست و اعضای آن براي ورود به آن باید پول بپردازند در ضمن كودكان نیز تا زمانی كه توانایی درك فلسه آنها را پیدا نكرده اند اجازه ورود به آنجا را ندارند .در ضمن ورود افراد غیرشیطان پرست به آنجا بدون ایراد میباشند.

شیطان در ۹ جمله شیطانی منسب به لاوی خلاصه می‌شود:
شیطان می‌گوید دست و دلبازی کردن بجای خساست.
شیطان می‌گوید زندگی حیاتی بجای نقشه خیالی و موهومی روحانی
شیطان می‌گوید دانش معصوم بجای فریب دادن ریاکارانه خود.
شیطان می‌گوید محبت کردن به کسانی که لیاقت آن را دارند بجای عشق ورزیدن به نمک نشناسان
شیطان می‌گوید انتقام و خونخواهی کردن بجای برگرداندن صورت ]اشاره به تعالیم مسیحیت که می‌گوید هرگاه برادی به تو سیلی زد، آن طرف صورتت را جلو بیاور تا ضربه‌ای به طرف دیگر بزند[
شیطان می‌گوید مسئولیت پذیری در مقابل مسئولیت پذیران بجای نگران بودن خون آشام‌های غیر مادی
شیطان می‌گوید انسان مانند دیگر حیوانات است، گاهی بهتر ولی اغلب بدتر از آنهایی است که روی چهار پا راه میروند، بدلیل آنکه انسان دارای خدای روحانی و پیشرفت‌های روشنفکرانه، او را پست‌ترین حیوانات ساخته‌است.
شیطان تمام آن چیزهایی که گناه شناخته می‌شوند را ارائه می‌دهد، چون که تمام آنها به یک لذت و خوشنودی فیزیکی، روانی یا احساسی منجر می‌شوند.
شیطان بهترین دوست کلیساست چرا که در میان تمام این سالها وجود شیطان دلیل ماندگاری کلیساها است.

او (لاوی) سپس ۱۱ قانون شیطانی را نیز وضع کرد، که در حالی که نظام نامه‌ای اخلاقی نیست، ولی راهنمایی‌های کلی برای زندگی شیطان پرستی را ارائه کرده‌است:
هرگز نظراتت را قبل از آنکه از تو بپرسند بازگو نکن.
هرگز مشکلاتت را قبل از آنکه مطمئن شوی دیگران میخواهند آن را بشنوند بازگو نکن.
وقتی مهمان کسی هستی، به او احترام بگذار و در غیر این صورت هرگز آنجا نرو.
اگر مهمانت مزاحم تو است، با او بدون شفقت و با بیرحمی رفتار کن.
هرگز قبل از آنکه علامتی از طرف مقابلت ندیده‌ای به او پیشنهاد نزدیکی جنسی نده.
هرگز چیزی را که متعلق به تو نیست برندار، مگر آنکه داشتن آن برای کس دیگری سخت است و از تو میخواهد آن را بگیری.
اگر از جادو به طور موفقیت آمیزی برای کسب خواسته هاید استفاده کرده‌ای قدرت آن را اعتراف کن. اگر پس از بدست آوردن خواسته‌هایت قدرت جادو را نفی کنی، تمام آنچه بدست آوردی را از دست خواهی داد.
هرگز از چیزی که نمیخواهی در معرض آن باشی شکایت نکن.
کودکان را آزار نده.
حیوانات -غیر انسان- را آزار نده مگر آنکه مورد حمله قرار گرفته‌ای یا برای شکارشان.
وقتی در سرزمینی آزاد قدم بر میداری، کسی را آزار نده، اگر کسی تو را مورد آزار قرار داد، از او بخواه که ادامه ندهد. اگر ادامه داد، نابودش کن.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 19:53 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

             مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

                                   در بهاري روشن از امواج نور

                                                         در زمستاني غبار الود و دور

                                                                                يا خزاني خالي از فرياد و شور

            مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

                              روزي از اين تلخ و شيرين روزها

                                                       روز پوچي همچو روزان دگر

                                                                                 سايه اي ز امروزها ديروزها

            ديدگانم همچو دالانهاي نور

                             گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

                                                    ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

                                                                               من تهي خواهم شد از فرياد درد

             مي خزند ارام روي دفترم

                              دست هايم فارغ از افسون شعر

                                                     ياد مي ارم كه در دستان من

                                                                      روزگاري شعله مي زد خون شعر

           خاك مي خواند مرا هر دم به خويش

                           مي رسند از ره كه در خاكم نهند

                                                         آه..شايد عاشقانم نيمه شب

                                                                               گل به روي گور غمناكم نهند!!



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 7:26 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.


 ياد اون روزا بخير
اون روزا كه به
آسمون نگاه ميكرديم و تو با سخاوت تمام پرنورترين ستاره ي آسمون رو به من ميبخشيدي ومي گفتي اون ستاره فقط مال توء....خود خود تو
ياد اون روزا كه دستمو توي دستت مي گرفتي و فرياد ميزدي تا هميشه دوستيم دوست دوست
هنوزم گاهي دلم برات تنگ ميشه گاهي سراغتو از باد و بارون و آسمون مي گيرم
گاهي هم به ياد اون روزا سركي به دفتر خاطرات كودكي مي زنم
به اون دنياي كودكانه ...به اون نقاشياي سراسر رنگ
به اون دخترك مو طلايي كه با چه گرمي دستش رو تو دست پسرك چشم قهوه اي گذاشته
به اون چشماي سراسر شادي و اعتماد.....!!!!!!!
روزي و كه ياد گرفتيم بنويسيم يادت مياد
روزي كه من ياد گرفتم
"دال""واو""سين"و"ت" ميشه دوست...گوشه ي اون نقاشي نوشتم "دوست"
روزي كه ياد گرفتم فعل كلمه
ايست كه وجود چيزی را نشان مي دهد و "دارم" از مصدر "داشتن" وجود چيزي را براي من نشان مي دهد كنار اون "دوست" نوشتم"دارم" و شد "دوست دارم"
روزها گذشت و من ياد گرفتم براي نبود چيزي كافيه اول فعلش "نون" بذارم و يه روز ديدم كه گوشه ي
"دارم"يه "
نون" با رنگ قرمز نوشتمو شد "دوست ندارم"
نميدونم چرا شايد چون دست عروسكم رو شكستي
من باهات قهر كردمو تو قلكت رو شكستي و يه عروسك ديگه خريدي و من فراموش كردم كه دست عروسكم شكست...خواستم با پاك كن اون "
نون"از كنار"دارم"بردارم تا دوباره بشه
"دوست دارم"
اون پاك نشدو جاش واسه هميشه رو دفتر من موند
سالها از اون روزها و از  اون خاطرات ميگذره
من بزرگ شدم ....
تو بزرگ شدي....
و امروز....دلم رو شكستي..!!!
نميدونم چرا ....شايد تنها به اين دليل كه ما بزرگ شديم !
بزرگ شديم و فراموش كرديم كه آسمونمون ستاره داشت .حالا ديگه هرچي به آسمون نگاه ميكنم جز سياهي چيزي نمي بينم...نميدونم شايد من جاي اونارو فراموش كردم
تو خوب ميدوني كه جاي اون "نون"واسه هميشه رو دفتر من موند اما شايد هرگز ندوني كه من واسه هميشه رو تكه هاي دلم نوشتم ديگه
"دوست ندارم"....

اما هر روز آرزو مي كنم كه اي كاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم
كاش آسمون بزرگتراهم قدري ستاره داشت...........!!!!!   (مرســا
)



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت 13:26 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

  ای دوست:

     این روزها

     با هر که دوست می شوم احساس می کنم

     انقدر دوست بوده ایم که دیگر

                                  وقت خیانت است...!!!

پاورقی:این فقط جمله ی من نیست احساس می کنم

امروز این جمله پایان خیلی از دوستیهاست...اینطور نیست؟ 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 9:32 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

   دلم را شكستي

                                  با خاطراتت آن را ترميم مي كنم  

    تا دلي شود

                                                        كه تو دوباره آن را

                                                                                 بشكني...!!



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 6:53 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

و من گمان كردم

  تو شانه به شانه ام در تمام طول خياباني

                              هزار سال تمام بازو به بازوي باد ميرفتم...!

نشد كه جذر توان بزرگ ديوانگي هاي تو باشم

                            تو مثل كتاب هاي تاريخ مد رسه دروغ بودي

                                                                     من هزار سال تمام مي خواندمت

نفرين افتاب در شعر من نشست

 در دامنه سياه تو دره شدم

                             سنگ كوچكي كه تو بودي

                                                             زير پاهاي رفته من

                                                                                            قد كشيدي

                                                                                                                 بلند بلند...

كوهي از غرور و خنده شدي

                                        من…برفي كه اب مي شدم

                                                                                  اب مي شدم بر قله حماقت

در تمام طول داغ خيابان كه دستي درازمي كني

                                                                          كه شانه به شانه ام بگذري

شانه به شانه مرگ مي گذرانمت از خيابان

                                                                   بي كه خنده تلخي...!

                                                                                             بي كه قطره اشكي...!



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 17:58 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

  •  بچه ها شوخي شوخي به گنجيشكا سنگ ميزنن
  • ولي گنجيشكا جدي جدي ميميرن
  •  آدما شوخي شوخي به هم زخم ميزنن
  • ولي قلبها جدي جدي ميشكنن
  • تو شوخي شوخي به من لبخند زدي
  •  ولي من جدي جدي عاشقت شدم
  • تو هم يه روز شوخي شوخي تنهام ميزاري
  •  منم جدي جدي بي تو ميميرم

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 2:2 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

  • دستمو بگیر
  •                       ترسی نداره
  •                                            یه بار دیگه
  •                                                                   بازم دوباره
  • دستمو بگیر
  •                     چشم انتظارم
  •                                           من که کسی رو
  •                                                                     جز تو ندارم
  •                     ---------------------------------------------------------------
  • امروز باور دارم
  • دست های همیشه خالی بهتر از دست هایی است که تنها یک بار گرمای دستی
  • دیگر را احساس کرده اند
  •                                     و تمام عمر در انتظار دوباره گرم شدنند. . .
  •         TinyPic image


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 18:8 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

              هلال نازک ماه را روی موهایم میگذارم
                                                                 تا درخشندگی اش
                                                                                    برق اشک هایم را کمرنگ کند
              رویای آمدنت سرابی است در دوردست
                                                                  و من...
                                                              زائر تشنه ای که در کویر دلدادگی می روم....
              برخیز...برخیزو به استقبالم بیا

               ببین پیراهنم از جنس شقایق های آسمانی ست
                                                                           دست هایم بوی مریم می دهند

                                              و امشب...
                                                              در انتظار نشسته ام

     با یک سجاده نور ویک دنیا تنهایی
                                                 و قلبی شکسته  ...
                                                                که با خود به سوغات آورده ام.....



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 18:24 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

تمام دیشب را به تو فکر می کردم و به چند ماهی که گذشت با همه خوبی ها و بدی ها
دلم می خواست فرصتی بود فرصتی برای سخن گفتن
تمام دیشب را نخوابیدم و راه رفتم
                     من دیشب در کوچه خاطراتم هزاران بار راه رفتم
من پر بودم از غمی غریب من بیگانه شدم ....با همه کس بیگانه شدم
یک روز گذشت

            برای تو اسان و برای من هر لحظه اش هزاران سال بود که بی تو می گذشت
تنها........تنهای تنها
من تنهایی را با خاطرات کسی دوست دارم که تمام دیوارهای ذهنم را در بر گرفته
امروز دیگر بین اشک و لبخند من فاصله ای نیست
با خود گمان کن که من خودخواه بوده ام...........اری من خودخواه بوده ام
من تو را برای خود خواستم و گذشتن از تو.......گذشتن از خود بود
و اکنون.......خواستن من ادامه دارد و نخواستن تو شاید!!
ببین ...ببین که دست نوشته هایم هنوز عطر تو را می دهند
من دلتنگم ... دلتنگ ان دنیای ساده و کودکانه
                               دلتنگ ان روزها و لحظه های بی مانند
من بی تو کم می شوم
من بی تو تنها می شوم
من چیزی را پیش تو جا گذاشته ام
                                                      تو خوب می دانی چه می گو یم....

من به انتظارت

                           تا ابد کنار این پنجره ایستاده ام.

 TinyPic image



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 14:40 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

TinyPic image



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 7:59 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

              نمی خواهم چنان بی نیاز باشم
                                         که تصور کنم 
                                                          خود به تنهایی می توانم راه پیش ببرم
             یا چنان ازاد که نیازی نداشته باشم
                                                 زندگی را با دیگری تقسیم کنم
             و نمی خواهم چنان بر خود مسلط باشم
             که نگویم:
                     خواهان توام
                                   نیازمند توام
                                           و همیشه دوستت دارم....
   



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 7:17 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

در سرزمین من زن بودن جنایت است
و من کتمان نمی کنم
                             جرمم این است
در سرزمین من
عاشق بودن گناه کبیره است
و زنان کتمان نمی کنند
                                   گناه کارترین عاشقان سرزمین منند
در سرزمین من 
           
       حوا
               ـ به خاطر یک سیب ـ
                     روزی هزار بار سنگسار می شود
 در سرزمین من
لبها بوسه را در نگاه ها می جویند
و دست ها عطر نوازش را در تاریکی ها
و من ـ کتمان نمی کنم
اخرین جرمم این است
                     که از پیوند دست ها و بوسه ها سخن گفته ام
در سرزمین من
اتهام یعنی جرم
و من ـ کتمان نمی کنم
                  که از همان ابتدا مرا سزاوار مرگ دانسته اند...



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 20:37 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

تو امدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
                          نشانده ای مرا کنون به زورقی
                                                          ز عاج ها ز ابر ها  بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
                                   ببر به شهر
                                                             شعرها و شورها
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره اب میشود  
صراحی سیاه دیدگان من
                                  به لای لای گرم تو
                                                        لبالب از شراب خواب می شود  
چه دور بود پیش از این
                                    زمین ما 
                                                      به این کبود غرفه های اسمان    
کنون به گوش من دوباره می رسد
                                     صدای تو
                                                        صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
                                      به کهکشان
                                                         به بیکران
                                                                             به جاودان
       



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 18:8 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

نگاه کن که غم درون دیده ام

                                   چگونه قطره قطره اب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

                                   اسیر دست افتاب می شود

نگاه کن تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

                                   مرا به اوج می برد

                                                     مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام اسمان من

                                  پر از شهاب می شود
 
                                                     تمام هستیم خراب می شود
نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

                                ستاره چین برکه های شب شدم   



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 22:58 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

خداحافظ

چه جمله ی اشنایی

این را بارها و بارها شنیده ام

نه از تو

بلکه از تمام کسانی که با خود  گمان می کردم

تا همیشه هم قدمیم

افسوس که تا همیشه تنها تا دیروز دوام اورد...

و خداحافظ...

جمله ی اخرینت را هرگز فراموش نمی کنم

تو نیز به خاطر بسپار

صدای شکستن وجودم را می گو یم...

و اکنون

من سراسر تکرار این جمله ام

                                 خداحافظ....(مرسا)



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 20:40 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

زنان مخلوقات پیچیده ای هستند

اگر او را ببوسید                                     شما یک اقا نیستید

اگر او را نبوسید                                     شما اصلا مرد نیستید!!

 اگر از او تعریف کنید                              او فکر میکند شما دارید دروغ میگویید!

اگر  او را ستایش نکنید                             پس شما برای چی خوبید!

اگر همیشه با او موافق باشید                     شما یک زن ذلیل هستید

اگربا او موافق نباشید                               شما او را درک نمی کنید!

اگر شما او را زیاد ملاقات کنید                    شما خیلی عجول هستید.

اگر  او را زیاد ملاقات نکنید                       او شما را به خیانت متهم می کند...!!

                                  به نظرشما خانوم ها واقعا موجودات پیچیده ای هستند  گمون نکنم                                        



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 17:58 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.



یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید:

بگذارید عشق همچون دریایی مواج در میان ساحل جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

جام های یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.

به شادمانی با هم برقصید و اواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید.

همچون سیم های عود که هر یک در مقام خود تنهاست اما همه با هم با یک اهنگ مترنمند.

دل هایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دل های شما را در خود نگه دارد.

در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک:

از انکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند

و بلوط و سرو در کنار هم به کمال رویش نرسند.



لينك ثابت نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 17:30 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

     باد پیچید در ترانه ی برگ

                    برگ لرزید از بهانه ی باد

                               هر کجا برگ خشک بود اقتاد

                                             باغ نالیدو گفت باد مباد 

در شگفتم گناه باد چه بود

برگ خشکیده بود و باد بود

باد هرگز نبود دشمن برگ

زندگی برگ دست باد نبود

            زندگی ذره ذره می کاهد

                      زرد و پژمرده میکند چون باد

                                 مرگ ناگاه می برد چون باد

                                            زندگی کرد دشمنی یا باد

برگ خشکم به شاخسار وجود

                  تا کی ان باد سرد سر برسد

تو هم ای دوست ذره ذره مکش

                   تا نخواهم که زودتر برسد      

                                                                 ( تقدیم به یک آشنا)



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 22:24 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.


من از تو پنجره  تو از  من پله ساختي
و روبرويت که مي ايستم
لبخند که نه غمي غريب به لبانت به دنيا مي ايد   
خدا که حرفش را گفت اين چند سطر مانده را  مي نويسم
  
   و نقطه...
فردا تنها تصويري از تو مي ماند
در قابي از اسمان
از خورشید...
و من که طاق باز دراز کشيده ام
نه برف نه باران از اسمان خاک مي بارد
 مي بارد
  مي بارد بر سرم
 
 من داغ بوده ام و تازه مي فهمم 
که چشم هاي تو کم کم   کم مي شود
من تنها مي شوم
تو تنها...
نه اين فعل حذف با قرينه معنا نمي شود

ميدانم نمي شوي...

                            (تقدیم به تو)         



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 17:37 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

دهانت را می بویند

 مباداکه گفته باشی دوستت دارم.

دل ات را می بویند

                   روزگار غریبی است نازنین

و عشق را

کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند.

                عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنان قصابانند

بر گذرگاه ها مستقر

با ساطوری خون آلود

                     روزگار غریبی است نازنین  

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

وترانه را بر دهان

                        شوق  را در پستوی خانه نهان باید کرد  



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 20:39 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

از وقتی که عاشق شدم

فرصت بیشتری پیدا کردم

فرصت بیشتری بر ای  اینکه پرواز کنم و بعد زمین بخورم!

            و این عالیست!...

هر کسی شانس پرواز کردن و زمین خوردن را ندارد

تو این شانس را به من بخشیدی

                                      متشکرم



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 16:22 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

و فصل ها چیستند جز اندیشه های دگرگون شونده شما؟

بهار بیداریست در سینه شما و تابستان نیست مگر نمود

 باروری خودتان.ایا پاییز درون شما همان نغمه گر دیرین

نیست که برای انچه که از کودکیتان بر جای مانده است

لالایی میسراید؟ و از شما می پرسم زمستان چیست

   جز خوابی اکنده از رویاهای همه فصل های دیگر...



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 21:18 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

  • ساکت وتنها
  • چون کتابی در مسیر باد
  • می خوردهر دم ورق اما
  • هیچ کس او را نمی خواند
  • برگ ها را میدهد بر باد
  • میرود از یاد
  • هیچ چیز از او نمی ماند
  • بادبان کشتی او در مسیر باد
  • مقصدش هر جا که باداباد
  • بادبان را ناخدا باد است
  • لیک اوراهم خدا هم ناخدا باد است...


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 19:22 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.

سلام

 

من مرسا هستم حدودآ ۲۰ سالمه اهله اصفهانم  و به دعوت امیر عضو این گروه شدم

 

دلم میخواد کمکم کنید مطالبی بنویسم  که همه ما رو به هم نزدیکتر کنه چون

 

دوست دارم از همه جای ایران  دوستا ی صمیمی و نزدیک داشته باشم

 

پس نظر یادتون نره

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 4:44 .|¯`'•.¸ مرســـا ¸.•'´¯|.


online ارسال PM به اميـــــر